زندگی مه آلود

نوشته های یک انسان نابینا

سلام بر شما.

هر کاری می کنم نمی توانم دقیقاً بفهمم این چه وضعیست که دارم و چه شده که در طول چند روز طرز فکرم و حتی نوع نگاهم به دنیا این همه تغییر کرده است اما چیزی که هر اتفاقی هم در آینده بیفتد لحظه ای به آن شک نخواهم کرد پاکی و قداست این حال و هواست.

نمی دانم چه مدت دیگر قرار است این شیفتگی و عشق به زندگی در من وجود داشته باشد اما یقین دارم این روز و شب ها در ذهنم آن قدر طلایی خواهند ماند که گرد هیچ گذر زمانی نتواند ذره ای از براق بودن و شفافیتشان کم کند.

در این لحظه به هیچ وجه من الوجوه به آینده نیامده و امید های بر باد رفته گذشته فکر نمی کنم و فقط و فقط این شعر از فروغ فرخزاد در ذهنم زمزمه می شود که:

امشب از آسمانِ دیده ی تو، روی شعرم ستاره می بارد

در سکوتِ سپیدِ کاغذ ها پنجه هایم جرقه می کارد

شعرِ دیوانه ی تبآلودم شرمگین از شیارِ خواهش ها

پیکرش را دوباره می سوزد عطشِ جاودانِ آتش ها

آری آغاز، دوست داشتن است گرچه پایانِ راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

از سیاهی چرا حذر کردن شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می مانَد، عطرِ سکرآورِ گلِ یاس است

آه بگذار گم شوم در تو کس نیابد ز من نشانه ی من

روحِ سوزانِ آهِ مرطوبم بوزد بر تنِ ترانه ی من

آه بگذار زین دریچه ی باز خفته در پَرنیانِ رؤیا ها

با پَرِ روشنی سفر گیرم بگذرم از حصارِ دنیا ها

دانی از زندگی چه می خواهم؟ من تو باشم، تو، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بُوَد، بارِ دیگر تو، بارِ دیگر تو

آنچه در من نهفته دریاییست کی توانِ نهفتنم باشد

با تو زین سهمگینِ طوفانی کاش یارای گفتنم باشد

بس که لبریزم از تو می خواهم بدوم در میانِ صحرا ها

سر بکوبم به سنگِ کوهستان، تن بکوبم به موجِ دریا ها

بس که لبریزم از تو می خواهم چون غباری ز خود فرو ریزم

زیرِ پایِ تو سر نَهَم آرام، به سبکساریِ تو برخیزم

آری آغاز، دوست داشتن است گرچه پایانِ راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم، که همین دوست داشتن زیباست.

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

مطلبی که باعث می شود کمی نگران شوم این است که آشنایانی که من را می شناسند نوشته های این چند روز اخیر را بخوانند و از من در مورد حال و هوای عجیبم سؤال کنند و من از الآن دارم قیافه خودم را تصور می کنم که چه شکلی خواهد شد وقتی واقعاً هیچ توضیح قانع کننده ای نداشته باشم و آن ها هم اصرار کنند که بگو جریان چیست  و من هم جواب درست و حسابی ای نداشته باشم.

فعلاً که کسی چیزی نپرسیده وقتی پرسید به آن فکر خواهم کرد.

انگشت لعنتیم که چند روزیست آسیب دیده نمی گذارد بیشتر بنویسم و مجبورم زیاد آسمون ریسمون نبافم و هر چه خلاصه تر حرف هایم را بزنم و بروم.

اولین آزمون فردا را به خاطر همین انگشت و مسائلی دیگر نتوانستم آماده کنم و قصد حذف این درس را دارم.

مهم ترین علتی که باعث شده درس را حذف کنم این است که بسیار بسیار دوست دارم ارشد را با معدل بالایی بگذرانم و اگر در امتحان فردا حاضر شوم قطعاً نمی توانم نمره قابل قبولی به دست آورم و معدلم نابود می شود و چون من ابداً این را نمی خواهم از همین جا جلوی ضرر احتمالی را که احتمال وقوعش کم هم نیست می گیرم با این امید که به موقعش انتقام سختی از این درس بگیرم و با رضایت کامل فوق لیسانس حقوق عمومی از دانشگاه شیراز را به دست آورم.

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

این روز ها از بس نوشته های این جا زیاد شده دیگر در قید و بند تاریخ های جنونآمیزی که پرشین بلاگ می گذارد نیستم و اصلاً برای من اهمیتی هم ندارد در چه تاریخی ثبتشان کند.

فقط بنویسم و بنویسم و این نوشته ها جایی ثبت شوند همین کافیست.

با اتفاقات جالبی که این روز ها برایم می افتند و خبر های خوشی که از چپ و راست به من می رسد فهمیده ام که دارد یک معجزه در زندگیم اتفاق می افتد و آن معجزه این است که تمام چیز هایی که در کودکی و نوجوانی ازشان محروم بوده ام با سرعتی عجیب به سمتم می آیند و الآن به جایی رسیده ام که احساس می کنم در زندگی هیچ چیز قابل توجهی کم ندارم.

نمی دانم در کدام کتاب یا فیلم و سریال بود که شنیدم وقتی انسان احساس می کند به تمام آرزو ها و خواسته هایش رسیده است آن لحظه مرگش فرا می رسد و سوت پایان بازی زندگیش هم زده می شود.

شاید از درس و دانشگاه و کلاً مسائل علمی انسان پر توقعی باشم ولی از بقیه جوانب زندگی خیلی خیلی کم می خواهم و اگر به دیوانگی متهمم نکنید یا نگویید تب دارد نمی فهمد چه می گوید در کمال صحت و سلامت عقلی و روانی (شکلک به همین خیال باش دیوونه) اعلام می کنم که در این لحظه من خودم را خوشبخت ترین انسان روی زمین می دانم.

و حالا قسمتی از شعر صدای پای آب سهراب سپهری یادم آمده که این جا می آورمش:

زندگی رسم خوشایندی است.
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،
پرشی دارد اندازه عشق.
زندگی چیزی نیست، که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.
زندگی جذبه دستی است که می چیند.
زندگی نوبر انجیر سیاه، در دهان گس تابستان است.
زندگی، بُعدِ درخت است به چشمِ حشره.
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست.
خبر رفتن موشک به فضا،
لمس تنهایی “ماه”، فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.
زندگی شستن یک بشقاب است.
زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.
زندگی “مجذور” آینه است.
زندگی گل به “توان” ابدیت،
زندگی “ضرب” زمین در ضربان دل ما،
زندگی “هندسه” ی ساده و یکسان نفسهاست.
هر کجا هستم، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است ...

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

وجود این همه شباهت و درک متقابل بین دو نفر به لحاظ عقلی اصلاً قابل توجیه نیست و من هم به هیچ وجه دنبال توجیه این قضیه نیستم.

دوستی دارم که بدون این که حرف بزنم فکرم را می خواند و بدون این که خواسته ام را بگویم آن را می فهمد؛ جالب این جاست که من هم چنین وضعی نسبت به او دارم.

خیلی در قید و بند اثبات عالم ذر و حضور ارواح در جهانی پیش از این جهان نیستم ولی تنها چیزی که باعث می شود به این فکر کنم که حتماً من زمانی افرادی را دیده ام و حالا دوباره با آن ها ملاقات می کنم همین نوع دوستی هاست که خیلی سریع به وجود می آیند و بی هیچ توضیح و شرح و تفسیری هم به اوج خود می رسند.

نمی دانم قرار است در دنیا با چند نفر آشنا شوم و باز نمی دانم که قرار است در این میان با چندتای آن ها دوست باشم اما اطمینان دارم تا الآن هیچ کس مثل دوستی که گفتم رابطه اش با من این قدر قلبی و روحی نبوده؛ رک و پوست کنده بگویم هیچ وقت فکر نمی کردم چنین رابطه ای را در زندگیم تجربه کنم و همیشه در ذهنم با خواندن اشعار عاشقانه مولانا و مخصوصاً سعدی بزرگ آرزوی چنین محبتی را در دل داشتم.

واقعاً نمی دانم عشق چیست ولی اگر چنین رابطه هایی را رابطه عاشقانه می نامند، از صمیم قلبم دعا می کنم تمام انسان ها روزی در جایی با چنین وضعی مواجه شوند.

در یک توضیح کلی این روز ها زندگیم عجیب و غریب شده و نمی دانم چه ماجرا هایی در پس این اتفاقات نهفته است اما همه اش خدا خدا می کنم خواب نباشم و از خوانندگان این مطلب هم می خواهم اگر می توانند راهنماییم کنند بی زحمت در کامنت ها نظرشان را بگویند.

پینوشت:

عنوان پست مصراعی از بیت معروف مولاناست:

من کیم؟ لیلی و لیلی کیست؟ من

ما یکی روحیم اندر دو بدن.

نوشته شده در شنبه ٢٠ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

شنبه ای که در راه است با خود موجی از امتحانات را به همراه دارد.

بیستم، بیست و سوم، بیست و هفتم، بیست و نهم، سی و یکم و سوم هم ترکش های این خمپاره انداز پلاسمایی هستند که به سمت بنده نشانه رفته است.

اما بسیار بسیار جای تعجب است که عین خیالم هم نیست و دارم حسابی خوش می گذرانم.

چشم باز می کنم ظهر است چون همه شب گذشته را بیدار بوده ام و تا می خواهم مقداری کار انجام دهم و مثلاً درس بخوانم شب می شود و باید برای شام و متعلقاتش آماده شوم.

خلاصه که خیلی این روز و شب ها را دوست دارم و ازشان لذت می برم.

شک ندارم هر اتفاقی که بیفتد خرداد سال نود و شش اگر بهترین ماه کل زندگیم نباشد، قطعاً یکی از بهترین ها خواهد بود.

استاتوس یا همان وضعیت واتسپم را تقریباً بعد از دو سال عوض کردم. آخرین حرف دُن کُرلِئونه را در کتاب پدرخوانده نوشته بودم. در حالی که داشت جان می داد گفته بود:

چه قدر زندگی زیباست!

کلی بیت و جمله یادم آمد و هر کدام را هم امتحان کردم. چندین بیت از سعدی نوشتم ولی هی تغییرشان دادم.

اول نوشته بودم:

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم/

شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام.

بعد نوشتم:

میان ما و شما عهد در ازل رفته است/

هزار سال برآید همان نخستینی.

دوباره نوشتم:

تفاوتی نکند گر تُرُش کنی ابرو/

هزار تلخ بگویی هنوز شیرینی.

یک بار هم نوشته بودم:

گفته بودم چو بیایی غمِ دل با تو بگویم/

چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی.

اما از هیچ کدام چنان که باید و شاید لذت نبردم.

الآن استاتوسم یک بیت از فرخی یزدی است که آن را هم خیلی دوست ندارم ولی فعلاً هست تا بعد ببینم چه پیش خواهد آمد.

آن بیت چنین است:

یک مُلک، بی عقیده و یک شهر، چاپلوس/

یا رب، بلا برای چه نازل نمی شود؟

تاریخ امروز:

چهارشنبه هفدهم خردادماه سال 1396 ساعت پنج و ده دقیقه بامداد.

نوشته شده در چهارشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٦ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

دوستی دارم که معمولاً فکر های جالب به سرش می زند و مطلب قابل توجه در مورد فکر های او این است که هر زمان که فکری به خاطرش می رسد تصمیم می گیرد عملیش هم بکند و همین مسأله باعث می شود که من با او هیچ وقت دچار تکرار و روزمرگی نشوم و همیشه با هم حرف های تازه برای گفتن و کار های جدید برای انجام دادن داریم.

ساعت یک و نیم یکی از همین شب ها به من زنگ زد که لباس بپوش بریم شاهچراغ. گفتم: حالا نمیشه نریم شاهچراغ مثلاً بریم همین طوری بچرخیم برگردیم؟ آخه من مدت زیادیه که اون جا نرفتم. فکر نمی کنم بتونم اون حس قدیمی رو در خودم پیدا کنم. احساس غربت دارم.

گفت: لازم نکرده ادای روشن فکرا رو در بیاری؛ میریم شاهچراغ اوکی؟!

با پاسخ مثبت آماده شدم و سوار موتورش شدیم و رفتیم شاهچراغ.

در راه هم کلی شعر و آهنگ خواندم که حتی یکیشان با حال و هوای معنوی زیارت ذره ای نزدیکی نداشتند و با کلی خنده و مسخره بازی رسیدیم.

باورمان نمی شد آن وقت شب، آن جا آن قدر شلوغ باشد!

احتمالاً ماه رمضان در این شلوغی بی تأثیر نیست ولی به هر صورت به آخر مراسمشان رسیدیم که داشتند همه با هم شعری را می خواندند و ما هم همراهشان شدیم و خلاصه حال خوشی بهمان دست داد و دوستم فیلم هم گرفت که چون اینجا سرور اختصاصی ندارد از آپلود کردنش معذورم.

در راه برگشت هم جای شما سبز کیک و نوشیدنی نه چندان خنکی خوردیم که وقتی به فروشنده گفتیم یخچالتون خرابه جواب داد: نه تازه وسایل رو چیدم. برایمان عجیب بود آن موقع شب تازه وسایلش را چیده باشد.

به هر حال سه و نیم بود که برگشتیم خوابگاه و دوستم رفت سراغ سحری و آماده شدن برای روزه و من هم بچه هایی که روزه می گیرند را بیدار کردم و تا اذان به گپ و گفت مشغول شدیم و بعد اذان خوابیدم.

حرف هایم تمام شد ولی قبول دارم این نوشته نثر آن چنان موجهی ندارد و خودم خیلی قبولش ندارم چون خیلی ساده و خودمانی مثل انشا های بچگی نوشته شده ولی به هر صورت حال و حوصله آسمون ریسمون بافتن ندارم و همین طوری هر چه به فکرم رسید نوشتم.

تاریخ امروز باز هم یکشنبه چهارده خرداد ماه ساعت هجده و سی و پنج دقیقه.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۳:٤٩ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

فکر کنم این قدر این جا را بروز نکرده ام که دیگر تنها مخاطبش خودِ خودم هستم شاید هم مردم دیگر حالی برای وبلاگ نویسی یا حتی وبلاگ خوانی ندارند.

به هر حال باز هم می نویسم.

در یکی از فیلم هایی که عید امسال دیدم جمله ای شنیدم که می گفت:

خونواده آدم اون هایی هستند که کنارشند نه لزوماً اونایی که به دنیا آوردنش. «دقیقاً مثل بعضی از دوستان من»

در فیلمی به نام دلاوران کوچه دلگشا شنیدم:

خوشبختی مثل خورشیده، هر کس فقط می تونه از نورش استفاده کنه ولی نمیشه به دستش آورد.

و در فیلم آنه شرلی هم شنیدم:

تنها کاری که اون تونست بدون مشورت با من انجام بده مردن بود!

تاریخ این نوشته هست:

یکشنبه چهارده خرداد ساعت سیزده و پنجاه و سه دقیقه

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

با آن که به خاطر فشار چشم بالا چهار سالی می شود نمی توانم روزه بگیرم اما عجیب امسال و ماه رمضانش و به خصوص شب های روشن این ماه را دوست دارم.

نمی دانم چند روز، ماه یا سال دیگر قرار است زنده باشم اما این را مطمئن هستم که امسال تا این جا بهترین ماه رمضان عمرم را سپری کرده ام.

امسال هر چیز را که زمانی آرزو داشتم دارم و فکر نمی کنم بتوانم خودم را خوشبخت تر از این که هستم تصور کنم.

فکرش را نمی کردم اتفاقات همان طوری رقم بخورند که من می خواهم و حتی به ذهنم هم نمی رسید دوستانی داشته باشم این قدر خوب، این قدر با صفا و این اندازه با مرام.

شک ندارم اگر برادر می داشتم قطعاً بهتر از بعضی دوستانم نمی شد.

باز هم پلی بزنیم به سفر همدان که پست قبلی خیلی کم ازش نوشتم.

یکی از بهترین جاهایی که در همدان رفتیم بازار سفالش بود که با آزادی کامل به همه جا سرک می کشیدیم و با وجود نابینایی همه بچه ها تمام سعیشان را کردند که چیزی را نشکنند و انصافاً هم موفق بودند چون من که متوجه شکستن چیزی نشدم و البته در این بین باید از کمک دوستان بینا در راهنماییمان حسابی تشکر کنم که کلی وسیله جالب را نشانمان می دادند و بعضی ها را هم خودمان پیدا می کردیم.

از بین آن همه کاسه بشقاب و آینه و کوزه و خمره و جاشمعی و انواع حیوانات سفالی من یک قندان برای یکی از دوستانم و یک انار قرمز سفالی برای دیگری خریدم.

خیلی دوست داشتم برای آن دوستانم که مثل خودم به خوراکی های هر شهر بیش از بقیه سوغاتی هایش اهمیت می دهند شیرینی های همدان را بخرم اما متأسفانه هیچ شیرینی دندانگیری پیدا نکردم و نه حلوا زرده اش، نه نان شیرمالش و نه اگر اشتباه نکنم کماجش چنگی به دل زد و در کمال تعجب خودم هیچ خوراکی ای نخریدم.

راستی آن جایی که ما رفتیم باسلق و سجوق و یک چیز دیگر که اسمش را فراموش کرده ام نداشت. شاید اگر آن ها را می داشت می خریدم.

فعلاً همین ها کافی هستند.

نمی دانم پرشین بلاگ دیوانه کی قرار است تاریخش درست شود پس تا آن وقت مجبورم خودم آخر نوشته ها بنویسم که:

تاریخ امروز شنبه سیزده خردادماه ساعت هفده و چهل و یک دقیقه.

نوشته شده در یکشنبه ۱٤ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

به همین زودی چشم هم گذاشتم و دو ترم کلاسی ارشد هم به پایان رسید و اگر در امتحانات این ترم قبول شوم دیگر هیچ کلاسی نخواهم داشت و یک سال باقیمانده از ارشد را باید به پایان نامه اختصاص دهم.

چه قدر دلم برای نوشتن در این جا تنگ شده و چه دوران خوبی بود وقتی حال و حوصله داشتم و این جا را زود به زود آپدیت می کردم.

به هر صورت روزگار خوشی را دارم سپری می کنم و از زندگی و حال و احوالم اگر جویا باشید می توانم بگویم روی هم رفته عالی هستم.

از جدید ترین اخبار و اوضاع هم که رفتن به اردوی همدان به همراه بچه های کانون فانوس هست که جای همه سبز بسیار بسیار خوش گذشت و خاطرات به یاد ماندنی ای برایمان از این سفر به جا مانده که یکی از بهترین هایش حضور در کلیسای گریگوری استفانوس است که با نشستن روی نیمکت های آنجا و شنیدن یکی از سرود های مسیحیان حال و هوای زیبایی را تجربه کردم.

اصلاً نمی خواهم ادای روشن فکر ها را در بیاورم ولی من نمی توانم مفاهیمی از قبیل خدای مسلمانان، خدای یهودیان، خدای مسیحیان و خدای کفار را هضم کنم و برای همین هم احساسی را که در حرم امام رضا داشتم در آن کلیسا هم داشتم و همان طور که در یکی از مساجد آدم دعا می کند در آن کلیسا هم دعا کردم و حضور خدایی که خدای همه انسان ها و بلکه تمامی موجودات است را به وضوح هرچه تمامتر احساس کردم.

دوست داشتم لا اقل یک نوشته هم که شده اردیبهشت ثبت کنم اما نشد و حالا این را برای خرداد می نویسم با این امید که قبل از پایان این ماه سراسر امتحان چه از نوع الهی و چه از جنس اهریمنی مطالب دیگری هم در همین ماه بنویسم.

تاریخ یازدهم خردادماه ساعت سه و هجده دقیقه بامداد.

نوشته شده در پنجشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٦ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

امیدوارم سال نود و شش را خوب شروع کرده باشید و تا پایان اتفاقات خوش و شیرین نیز در انتظارتان باشد.

با ورود به روستا سعی فراوان کردم که اینترنت بگیرم اما چون نه یا ده ماهی می شد که از اینترنت زودرنج مخابرات استفاده نمی کردم متوجه شدم خط را جمع کرده اند و تمامی خطوط پر است و به این زودی ها هم قصد خالی شدن ندارند.

خلاصه به سختی اینترنت را بی خیال شدم و به ادامه زندگی بدون اینترنت پر سرعت مشغول شدم؛ چون اینترنت خطم فعال بود اما سرعتش فقط اندکی از دایلآپ قدیم بیشتر بود و جز واتسپ و تلگرام و کمی هم اینستاگرام کار دیگری ازش بر نمی آمد.

کلی دید و بازدید انجام شد و اقوام و خویشان سالی یک بار را دیدیم و رفت تا سالی دیگر که معلوم نیست ما یا آن ها زنده باشیم که ببینیمشان یا نه.

چندتا عروسی در فامیل و غیر فامیل برگزار شد و در بعضیشان حضور پر رنگی -ایستادن در میان مردان، گاهی صحبت با این یکی و آن یکی و خلاصه کمی پرشورتر از گذشته- یافتم و کلاً شدیداً سعی کردم از همان اول سال نگاه بهتری به زندگی داشته باشم و عجیب این که گویا زندگی هم تصمیم گرفته چهره زیبایش را کمی نشان من دهد و آن قدر اتفاقات خوب و باور نکردنی برایمان در همین ایام عید پیش آمد که بعضیشان هنوز شبیه رؤیا هستند.

البته که من زمانی دلم کیک شکلاتی می خواست و حالا دیگر گذشته ای را که گذشته نمی توان به دست آورد ولی به هر صورت خیلی به خودم فشار آوردم که از همان لحظه اکنون استفاده کنم و زیاد درگیر گذشته ها نشوم که نمی دانم چه قدر موفق بودم.

طبق معمول تعطیلات کلی کتاب غیر درسی خواندم و حسابی از خواندنشان لذت بردم..

روزی حد اقل یکی از فیلم های سینمایی شبکه نمایش را دیدم و خلاصه بعد از سال ها بیشتر در جمع خانواده بودم و به طور کلی از تعطیلات امسالم راضی هستم.

کسانی که من را از قبل می شناسند شک ندارم با خواندن این پست آن قدر تعجب کرده اند که شاید یک بار دیگر هم مطلب را بخوانند تا ببینند آیا این من، خودِ من هستم که این ها را نوشته ام یا نه!؟

حالا هم که نسبتاً زود آمده ام علتش مشق عید های استادان است که چون برای انجامشان به اینترنت درست و حسابی نیاز دارم چهاردهم با قطار از روستا راه افتادم و پانزدهم هم در شیراز بودم و کماکان مشغول انجام تکالیف اینترنتی می باشم.

خب سرتان را بیش از این درد نمی آورم؛ بقیه اش بماند برای پست های آینده.

قبل از رفتن نیازی به گفتن نیست که دیوانگی پرشین بلاگ همچنان ادامه دارد و تاریخ این نوشته را هر وقت ثبت کرد باور نکنید.

الآن ساعت دوازده و پنجاه دقیقه بامداد پنجشنبه هفدهم فروردین است.

نوشته شده در پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩٦ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت