سلام بر شما.

اول بیایی و آن قدر تلاش کنی و درس بخوانی و بخوانی و بالاخره کنکور ارشد بدهی و رتبه وحشتناکی به دست آوری و بعد هم تمام شهر هایی را که امکانش را داشتی انتخاب کنی و بالاخره دوشنبه روزی که هشتم شهریور است نتایج اعلام شود و تو در شهر بابلسر قبول شوی!

و این ها همه زمانی پیش آمده باشند که بفهمی چند نفر از دوستانت که رتبه هایشان خیلی خیلی از تو بهتر بوده در دانشگاه های پایین تری نسبت به تو قبول شده اند و هم خودت و هم آن ها حیران بمانید که چه طور شد؟؟!!

اگر تمام این ها برای شما عجیب و باور کردنی نیست برای من که هست.

صبر کنید هنوز تمام نشده!

همان دوشنبه هشتم شهریور خبردار شوی که یکی از صمیمی ترین دوستانت در رفسنجان رشته ای را که دوست داشته قبول شده و او هم از این قبولی بسیار راضیست و خوشحالیت به قول آنه شرلی بی حد و مرز شود و این قدر تلفن و پیام و ... به یک باره بر سرت هوار شوند که نتوانی همه این خبر های عجیب را در این جا منتشر کنی.

حالا که یک ربع تا ساعت دوی بامداد مانده موفق شدم این ها را بنویسم؛ از تمام دوستانی که با همراهی ها و دلگرمی هایشان و بالا تر از این ها با دعا های قشنگشان انرژی های مثبت زیادی را برایم فرستادند بی نهایت ممنونم و امیدوارم اثر تمام آرزو های زیبایشان به سرعت هر چه تمام تر نصیب خودشان هم بشود.

چنین بادا!

می دانم که هنوز هم اتفاقات خوش دیگری در راه است.



تاريخ : سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ | ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

هر اندازه که خواستم خودم را نسبت به آمدن نتایج ارشد بی علاقه نشان دهم و هر قدر تلاش کردم تا جایی که امکان دارد از این قضیه بی خبر بمانم باز هم در یک رستوران صدای دو نفر را شنیدم که می گفتند دوشنبه قرار است نتیجه های ارشد را اعلام کنند و باز همان شد که نباید و من شنیدم چیزی را که نمی خواستم.

به هر صورت فردا برگ تازه ای در زندگیم ورق می خورد و نتیجه هر چه باشد باعث به وجود آمدن تغییرات بزرگی در مسیر حرکتم خواهد شد؛ نیازی به گفتن نیست نتیجه هر چه باشد همین جا اعلامش خواهم کرد

پینوشت:

الآن ساعت هفت و سی و دو دقیقه روز یکشنبه هفتم شهریور است و تاریخ را پرشین بلاگ دیوانه هر چه نوشت باور نکنید.



تاريخ : دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ | ٤:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

وقتی سال های عمرم را از نوجوانی تا به حال مرور می کنم می بینم تقریباً بیشتر زمان ها، به دنبال کسی بوده ام که جایی خالی را در ذهنم پر کند و حالا که خوب دقت می کنم می بینم هیچ وقت آن فرد را پیدا نکرده ام و موقعی هم که فکر می کردم فلانی همان کسی است که می تواند روح من را اقناع کند بعدش می فهمیدم کاملاً در اشتباه بوده ام و او هم یکی بوده مثل سایرین فقط با کمی تفاوت و البته مقداری هم شباهت به من که باعث شده اشتباهش بگیرم.

امیدوارم شما هم مثل خیلی از دوستانم سوء برداشت نکنید که ازدواج می تواند راه حل مناسبی برای من باشد چرا که از آن لحاظ ابداً آمادگی لازم را در خودم نمی بینم و به هر چیز که شک داشته باشم به این اطمینان دارم فعلاً وقت ازدواج کردنم نیست.

خیلی دوست دارم مثل آن موقع ها پر شور و انرژی باشم به قدری که چنان برنامه ای برای آینده ام داشته باشم که دلتنگی و شاید هم تنهایی یک لحظه هم به خود اجازه ندهند به سراغم بیایند اما به راستی نمی دانم آن همه شادی و نشاط کجا رفته اند و گاهی به اندازه ای از خودم حرصم می گیرد که برای یادآوری آن روز های طلایی هم که شده کتابی را بر می دارم و شروع می کنم به خواندن اما بعد از مدتی متوجه می شوم چند دقیقه از فایل پخش شده و من معلوم نیست در آسمان چندم سیر می کردم که حواسم بهش نبوده!

این طور موقع ها می روم سراغ شعر خواندن که باز هم یکی از کار های مورد علاقه گذشته ام بوده ولی در نهایت تعجب و تأسف می بینم فقط دنبال شعر های مأیوس کننده می گردم و خواندن هر شعری به من لذت نمی دهد.

از طرفی می دانم باید حتماً درس بخوانم و کار پیدا کنم می روم سراغ کتاب های درسی و به زور هم که شده چند صفحه ای می خوانم اما باز هم تمرکز لازم را ندارم و مجبور می شوم چند بار مطلبی را بخوانم که یادش بگیرم ولی همین یک دانه کار را می دانم که باید انجام دهم هر چند نه آن چنان کامل و دقیق مثل گذشته ها به هر صورت هر چه که باشد معتقدم تکرار در انجام کاری بالاخره باعث ایجاد علاقه در فرد می شود ولی به هر صورت از این که خیلی وقت تلف شده دارم به شدت عصبانی هستم و نمی توانم خودم را ببخشم.

به هر حال باید به امید آینده زندگی کنم هر چند یقین دارم تمام چیز هایی که دست من نبوده اند و حتی بعضی از آن ها را که خودم انتخاب کرده ام درست نبوده اند و می توانستند جور دیگری باشند باید هر طور هست تلاش کنم خاطرات خوش بیشتری لا اقل برای خودم بسازم که بعداً حسرتش را نخورم.

فعلاً که دچار حسی شبیه دلتنگی شده ام از همان ها که آدم نمی داند دقیقاً برای چه کس یا چیزی دلتنگ است!

من چه در وهم وجودم چه عدم، دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام، دلتنگم

راز گل کردن من خون جگر خوردن بود

از درآمیختن شادی و غم، دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز از سفر باغ ارم، دلتنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم، دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر می گردم

دو قدم دلهره دارم، دو قدم، دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را

گرچه امروز رسیدیم به هم، دلتنگم.

پینوشت:

شعر از کتاب اقلیت به قلم فاضل نظری.



تاريخ : دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

این پست را با موبایل فرستاده بودم و متأسفانه به دلیل اینترنت زغالی فقط عنوانش منتشر شده و راستش قصد حذف کردنش را داشتم ولی چون دوستانی در همین عنوان خالی هم لطف کرده و نظر گذاشته اند حالا متنش را پر می کنم.

حال این روز هایم فعلاً که خوب است و امیدوارم بهتر هم بشود.

الآن تهران هستم و دارم از آن جا می نویسم و منتظر نتیجه ارشد.

اگر احساس راحتی داشتم همین جا همه چیز را رک و پوست کنده می نوشتم ولی چون این جا خیلی عمومی شده دیگر نمی توانم همه چیز را آن طور که دلم می خواهد بنویسم.

شاید از این جا به فضای مجازی دیگری مهاجرت کنم و آدرسش را هم یا به هیچ کس ندهم و یا فقط به عده محدودی و آن جا دیگر هر چه خواستم خواهم نوشت.

به هر صورت از اوضاع این روز هایم راضی هستم.

حالا دارم متن را ویرایش می کنم.

می بینم تاریخش دوازدهم تیر است؛ از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان نمی دانستم امروز چندم است و از گوگل پرسیدم.

گفت: امروز دوشنبه بیست و هشتم تیرماه است.

به نظرم خیلی خوب است که آدم حساب سال و ماه زندگیش را نداشته باشد حالا این ندانستن می تواند یا از روی خوشی زیاد باشد و یا سردرگمی و آشفتگی بسیار که برای من ترکیبی از هر دوتاست.

پس تاریخ این پست می شود:

دوشنبه بیست و هشتم تیرماه 1395 ساعت یازده و بیست و چهار دقیقه قبل از ظهر.



تاريخ : شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ | ٦:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

بالاخره ساعت نه صبح سه شنبه یکم تیرماه نود و پنج آخرین امتحان دوره کارشناسی را هم دادم و حالا که ساعت حوالی دوی بامداد چهارشنبه است در تدارک سفر به روستا هستم و دارم این شهر را با تمام خاطرات خوب و بدش که انصافاً خوب هایش بر بد ها بسیار بسیار برتری داشتند، ترک می کنم.

راستش نمی دانم دقیقاً چه حسی دارم؟

یک طور احساس سردرگمی همراه با آمادگی برای قدم گذاشتن در راهی نو.

مطمئنم اگر تقدیرم و به نوعی ادامه کار و زندگیم در شیراز هم رقم بخورد دیگر همه چیز جدید خواهند بود چون آن موقع دیگر من آنی که حالا هستم نخواهم بود ولی به هر صورت کتمان نمی کنم که برای همیشه در گوشه ای از ذهنم ثبت کرده ام که هر طور می توانی برای همیشه به شیراز برگرد و در همین جا بمان و از این آب و خاک تکان نخور! تو مالِ همین جا هستی و تنها مکانی که می توانی احساس آرامش واقعی را در آن تجربه کنی دقیقاً همین شهر است و بس.

شعر این پست دوست داشتنی را هم از یکی از ترانه های خاطره انگیز ستار خوش صدا می نویسم با نام همسفر:

هم‌سفر تنها نرو بذا تا با هم بریم/

سرنوشتمون یکی، هر دومون مسافریم/

تازه از راه رسیدم، هنوزم خسته ی رام/

هم‌سفر تنها نرو، بذا تا منم بیام/

سخته دل کندن از این شهر و دل بستگیا/

موندن از خونه جدا، با همه خستگیا/

جون به لب هام رسیده، تا به کی در به دری/

درد غربت رو تنم، که بازم باید بری/

بذا تا خستگی از این تن خسته بره/

سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره/

اگه بذاری بیام، من میشم سنگ صبور/

گوش به قصه هات میدم، شهر غربت راه دور/

هم‌سفر تنها نرو بذا تا با هم بریم/

سرنوشتمون یکی، هر دومون مسافریم/

تازه از راه رسیدم، هنوزم خسته ی رام/

هم‌سفر تنها نرو، بذا تا منم بیام/

سخته دل کندن از این شهر و دل بستگیا/

موندن از خونه جدا، با همه خستگیا/

جون به لب هام رسیده، تا به کی در به دری/

درد غربت رو تنم، که بازم باید بری/

بذا تا خستگی از این تن خسته بره/

سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره...



تاريخ : چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

در روستای یونسی پا به این دنیا گذاشتم و هنوز که خیلی کوچک بودم همراه پدر و مادر و دو خواهرم رفتیم ساکن بیابانی شدیم که چهل کیلومتری روستایمان بود و علت این سفر هم هر چه بود بر می گشت به کشاورزی و داشتن چند گوسفند که چون تمام وقت پدر و مادرم را می گرفتند ما را هم از روستا به آن صحرا بردند و ما هم که چیزی نمی فهمیدیم در عالم کودکی زندگی خوشی داشتیم و تا ده سالگی همان جا ماندیم.

آب، کم و شور شده بود و دیگر نمی شد کشاورزی کرد و چون علفی برای گوسفندان پیدا نمی شد «تعجب نکنید در بیابان علف های خشکی وجود دارد که با آب باران های پراکنده ای که می بارد سیراب می شوند و رشد می کنند و همین ها غذای گوسفندان هستند ولی به خاطر خشکسالی های پیاپی آن سال ها تقریباً اثری از آن علف ها هم پیدا نمی شد» زمین های کشاورزی و ساعت آب و گوسفندان را فروختیم و به همان روستا برگشتیم. روز های اول خیلی دلتنگ بیابان و خاک و گِل هایی که مهم ترین اسباب بازیم بودند می شدم و بدجور دلم هوای صحرا می کرد ولی اتفاقی افتاد که باعث شد بی خیال بیابان شوم و سال های سال درگیرم کرد.

یکی از آشنایان بیمار شد و مادرم به همراه من برای عیادت به مشهد رفتیم؛ آن جا بحث تحصیل من پیش آمد و با توضیحش فهمیدیم نابینایان هم می توانند درس بخوانند و دوره ابتدایی من با سفر هر روزه ام با اتوبوس به شهر بجستان که در چهل و پنج کیلومتری روستای ما قرار دارد شروع شد. هر روز صبح زود بیدار می شدم و با اتوبوس می رفتم ترمینال و از آن جا بعد از یک ساعتی انتظار سرویس مدرسه می آمد و به آن جا می رفتم و مدرسه که تعطیل می شد با سرویس به ترمینال بر می گشتم و از آن جا هم با اتوبوس به روستا و این چرخه چهار سال هر روز تکرار شد «چون سال چهارم ابتدایی را تابستان خواندم و امتحان دادم» بعد برای دوره راهنمایی به خوابگاه مشهد رفتم و هفت سالی یعنی تا پایان پیشدانشگاهی آن جا بودم و در کنکور سال نود و یک شیراز قبول شدم و از مهر نود و یک تا الآن شیراز هستم و چهار پنج روز دیگر هم گویا قرار است شیراز را ترک کنم و نمی دانم دیگر کی بتوانم برگردم و در هوایش نفس بکشم و ...

از ابتدایی هم که می خواستم بروم مشهد خیلی دل کندن برایم سخت بود ولی نه به آن سختی دل کندن از بیابان و یک جور هایی تمام کودکیم ولی آمدن به شیراز می توانم بگویم سختی که نداشت هیچ با کلی شادی و خوشحالی مشهد را ترک کردم؛ ولی حالا جالب است که احساس می کنم این بار، دل کندن از تمام دل کندن هایی که تا کنون تجربه کرده ام سخت تر است و شیراز را شهر خودم می دانم و واقعاً برایم دشوار است این همه خاطره خوب را بگذارم و بروم همان روستایی که به شدت خودم را باهاش غریبه احساس می کنم.

درست است که هیچ چیز دقیقاً روشن نیست ولی به هر صورت آن که معلوم است گویا اولین سفرم رفتن از شیراز است اما چه کنم که به قول سعدی بزرگ:

من آن نیم که دل از مهر دوست بردارم

و گر ز کینه دشمن به جان رسد کارم

نه روی رفتنم از خاک آستانه دوست

نه احتمال نشستن نه پای رفتارم

کجا روم که دلم پای بند مهر کسیست

سفر کنید رفیقان که من گرفتارم

نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما

نمی‌کند که من از ضعف ناپدیدارم

اگر هزار تعنت کنی و طعنه زنی

من این طریق محبت ز دست نگذارم

مرا به منظر خوبان اگر نباشد میل

درست شد به حقیقت که نقش دیوارم

در آن قضیه که با ما به صلح باشد دوست

اگر جهان همه دشمن شود چه غم دارم

به عشق روی تو اقرار می‌کند سعدی

همه جهان به درآیند گو به انکارم

کجا توانمت انکار دوستی کردن

که آب دیده گواهی دهد به اقرارم.



تاريخ : پنجشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

اگر بتوان انسان را مجموعه ای از صفات متضاد تعریف کرد می توانم بگویم من بعد از ساعت دوی بعد از ظهر بیست و پنج خرداد سال 1395 اکثر حس های متضاد و متناقض از شادی و غم گرفته تا امیدواری و نا امیدی و خلاصه هر چه که فکرش را بکنید تجربه کرده ام.

نتیجه ای که به دست آوردم این قدر برایم عجیب است که هر طور فکر می کنم نباید این طور می شد و نمی توانم مقصر اصلی را در این پرونده پیدا کنم.

جالب این جاست که ممکن است یک جایی هم قبول شوم حتی با این رتبه فاجعه.

قصد توجیه آوردن الکی ندارم و اصلاً رک و ساده بگویم برایم هم مهم نیست چه کسی حرفم را باور می کند و چه کسی خواهد گفت همیشه همه جز خودت مقصر هستند به هر صورت ما نابینایان در هر صورتی و با هر روشی که در امتحانی مثل کنکور شرکت کنیم هزار و یک عامل باید دست در دست یکدیگر بدهند که بتوانیم امتحان خوبی داشته باشیم.

انصافاً شرایط محیطی حوزه امتحانی که کنکورم را آن جا دادم حرف نداشت ولی به هر صورت انسان جایز الخطاست و نمی دانم چه طور به خودم بقبولانم چرا باید چنان اتفاق مسخره ای برای من می افتاد؟

من هرگز بعد از امتحان دنبال جواب سؤال ها نمی روم و حتی کنکور هم بر قاعده خودم پابند بودم و با آن که اکثر سؤال ها یادم بود کدام گزینه را زده ام و کلید سؤالات هم یکی دو روز بعد از آزمون در سایت سنجش قرار گرفت باز هم چیزی را چک نکردم تا این که بالاخره وقتی نتیجه ها را دیدم و رتبه ام آن قدر بالا شد که با هیچ نوشابه گازداری هم قابل هضم نیست و بعد از کلی تجربه داشتن احساسات متناقض دنبال کلید سؤالات و پاسخ نامه خودم را از سایت سنجش گرفتم و وقتی آن را دیدم در کمال ناباوری پاسخ های اشتباهی را دیدم که مطمئنم اصلاً آن پرسش ها را جواب نداده ام و حد اقل درس زبان را که خوب در خاطرم مانده می دانستم از سی سؤال با توجه به وقتی که داشتم فقط توانستم تا سؤال هجده خودم را برسانم اما حالا که پاسخ نامه ام را نگاه می کنم سؤال های بیست و یک و بیست و سه هم جواب داده شده اند در حالی که همین الآن هم روحم از این سؤال ها بی خبر است چه برسد جوابشان را هم داده باشم.

خلاصه کنم با تمام اوضاع و احوالی که می دانید و نمی دانید چنین رتبه ای نصیبم شده و حالا من مانده ام که باید برنامه زندگیم را حسابی تغییر دهم تا ببینم چه چیز هایی را قرار است در این سفر کوتاه یا شاید هم طولانی تجربه کنم.

حالا ساعت چهار صبح است و من نمی دانم دقیقاً باید چه کار کنم تا با این مسأله به طور هر چه منطقی تری کنار آیم؛ سوء برداشت نشود از آن بلانسبت شما احمق ها نیستم که قصد خودکشی یا کار هایی از این دست داشته باشم؛ قبول دارم که ارشد تمام زندگی من نیست اما به عقیده من می توانست پلی باشد برای رسیدن به موفقیت های بعدی ولی تأکید دارم که فقط این عقیده من است و معلوم نیست در پس پرده چه راز هایی نهفته است و واقعاً این که چه چیز برای من بهتر است فقط خدا می داند و بس.

به هر صورت این شکست هم درست یا غلط باید برای من اتفاق می افتاد و چنان که یکی از دوستانم در کمال صراحت و ناباوری من در آن لحظه گفت: قبول نشدی که نشدی! فکر کردی همیشه قراره زندگی بر وفق مراد ما باشه و دوست داری از تمام زندگی فقط فراز هاش نصیبت بشن؟ اگر زندگی قشنگی ای هم داشته باشه در فراز و فرود هاش با هم معنی پیدا می کنه؛ تا حالا خیلی جاها موفق بودی و طعم شکست رو آن چنان که باید نچشیدی به قول معروف همیشه شعبون یه بار هم رمضون! برای مشکلت دنبال راه حل باش و اون هم بهترین راه حل نه هر راهی! هیچ وقت هم فکر نکن همیشه اتفاقات اون طوری می افتند که تو فکر می کنی و دلت میخواد.



تاريخ : چهارشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٥ | ۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

بعد از کلی دور بودن از نوشتن احساس می کنم حس و حالی برایم پیدا شده که می شود اسمش را نوشتن هر چند بی قصد قبلی و بدون هدف نامید.

طبق اعلام سازمان سنجش بیست و پنجم یعنی فردا قرار است نتایج کنکور اعلام شود و این یعنی ممکن است همین امشب هم این اتفاق بیفتد و به هر صورت چیز زیادی به آگاه شدن از این که کجا قبول می شوم و اصلاً آیا قبول شدنی هستم یا نه نمانده و هر کاری که می کنم نمی توانم استرسم را کنترل کنم و مثل بچه آدم درسم را بخوانم.

سوای تمام توجیهاتی که برای خودم می آورم از جمله این که حالا دیگر وقت این فکر ها نیست و هر کاری که باید می کردی کرده ای و نتیجه را هر چه که باشد نمی توانی تغییر دهی و ... تازگی ها این دلیل را هم به ادله قانع کننده نیمه منطقی ذهنم اضافه کرده ام که بر فرض هم تو یک جا قبول شوی اگر هر کدام از درس های این ترمت را نمره نیاوری نخواهی توانست به آن دانشگاهی که قبول شده ای بروی ولی متأسفانه این دلیل متقن هم از پس نیمه دیوانه ذهنم بر نمی آید و امتحان شنبه را که جزای اختصاصی سه است با استادی بسیار بسیار سختگیر که علاوه بر معرفی دو کتاب به عنوان منبع امتحان جزوه ای هم گفته و مواد قانونی هم که مربوط به این درس می شود را توصیه کرده بخوانیم هنوز شروع هم نکرده ام چه برسد به آن استاد که هر چه بیشتر برایش بنویسی می گوید کم است و همیشه به این افتخار می کند که پارسال خانمی که برای من بیست صفحه نوشت بیست گرفت؛ خلاصه که از شما می خواهم با تمام قدرت برای من انرژی مثبت بفرستید تا هر طور هست خودم را در وضعی عادی به زمان اعلام نتایج برسانم و بعدش هم   نتیجه هر چه بود بنشینم و جزای اختصاصی سه بخوانم.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩٥ | ٤:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

چنان که می دانید بیست و پنجم اردیبهشت ماه روز حکیم فردوسی بزرگ است و کانون ادبی دانشگاه شیراز نیز به همین مناسبت شب شعری با عنوان کاخ بلند برگزار کرد که انصافاً شب زیبایی بود و من که توانستم آن جا باشم بسیار بسیار لذت و حظ ادبی بردم که در وصف نیاید؛ اما به هر صورت سعی می کنم آن چه را که در این شب شعر تهیه شد به صورت گزارش تقدیمتان کنم. شاید هم گزارش نشد و فقط بتوان در حد خاطره حسابش کرد به هر حال برگه سبزیست تحفه درویش.

ترتیب اتفاقات درست در خاطرم نمانده و از این جهت عذر من را پذیرا باشید.

مهمانان این برنامه آقایان دکتر محمدحسین بهرامیان، علی بهمنی، رضا طبیب زاده و ایرج زبردست که به علت سرودن رباعی های بسیار زیبا و خاصش خیام امروز لقبش داده اند بودند.

طبق معمول نود و نه درصد برنامه هایی که آقای بهرامیان در آن ها حضور دارد از ایشان خواسته شد شعر معروفشان، سارا را بخوانند ولی این بار خوشبختانه ایشان نپذیرفتند و گفتند: سارا رو زیاد خوندم بذارید یه کار جدید تری براتون بخونم.

یکی از غزل های زیبایی که ایشان اجرا کردند این بود:

گفتی نمی خواهی که دریا را بلد باشی

اما تو باید خانه ی ما را بلد باشی

یک روز شاید در تب توفان بپیچندت

آن روز باید ! راه صحرا را بلد باشی

بندر همیشه لهجه اش گرم و صمیمی نیست

باید سکوت سرد سرما را بلد باشی

یعنی که بعد از آن همه دلدادگی باید

نامهربانی های دنیا را بلد باشی

شاید خودت را خواستی یک روز برگردی

باید مسیر کودکی ها را بلد باشی

یعنی بدانی " مرد در باران " کجا می رفت

یا لااقل تا  " آب - بابا "  را بلد باشی

حتی اگر آیینه باشی، پیش این مردم

باید زبان تند حاشا را بلد باشی

وقتی که حتی از دل و جان دوستش داری

باید هزار آیا و اما را بلد باشی

من ساده ام نه؟ ساده یعنی چه؟... نمی دانم

اما تو باید سادگی ها را بلد باشی

یعنی ببینی و نبینی!...بشنوی اما...

یعنی... زبان اهل دنیا را بلد باشی

چشمان تو جایی است بین خواب و بیداری

باید تو مرز خواب و رؤیا را بلد باشی

بانوی شرجی! خوب من! خاتون بی خلخال!

باید زبان حال دریا را بلد باشی

شیراز رنگ خیس چشمت را نمی فهمد

ای کاش رسم این طرف ها را بلد باشی

دیروز- یادت هست- از امروز می گفتم

امروز می گویم که فردا را بلد باشی

گفتی :" وجود ما معمایی است...." می دانم

اما تو باید این معما را بلد باشی.

درست است که این غزل آن قدر ها هم تازه نیست ولی به هر صورت شنیدن شعر یک شاعر از زبان خودش لطف خاصی دارد که حتماً دوستان با تجربه بیشتر اطلاع دارند چه می گویم.

یکی دیگر از شعر هایی که آقای بهرامیان خواندند و من تا کنون از ایشان نشنیده بودم آهسایشگاه نام دارد که قبل از خواندنش مقدمه ای را بیان کردند که می نویسم.

«همسر من پرستار هستند، وقتی که طرحشون رو در همین باجگاه می گذروندند چون اون جا بیماران روانی هم بودند و ایشون می ترسیدند اتفاقی براشون بیفته من مجبور بودم از اول صبح تا بعد از ظهر که کارشون تموم میشه پیششون باشم. ایشون کار های تخصصی رو انجام می دادند و من هم در حیاط با بیماران صحبت می کردم که مطمئنم چیز هایی که من یاد گرفتم و از اون ها دریافت کردم خیلی خیلی بهترند از مطالبی که ایشون یاد می گرفتند. گروهی از این بیماران زبان پریش نام دارند که عقلشون درست و حسابی کار می کنه ولی وقتی مثلاً ازشون می پرسی از چه زمانی این جا هستی؟ در جوابت کلمات و جملات به هم ریخته ای میگن و معمولاً فقط یک روانکاو می تونه منظورشون رو بفهمه. مثلاً ممکنه بهت بگن: من از وقتی که بویینگ سقوط کرد و آقای شجریان، اون تخم مرغ ها ریختند و اون اومد دانشگاه و ... آهسایشگاه هم غزلیست که ملهم از اون تجربه سرودمش. حالا شما ببینید طرف چی میگه»:

می پرسم از اندوه نایابی که او را برد

از هاله ی نه توی مهتابی که او را برد

این بیت، بند دوم یک آهْ سایشگاه

او میخکوب عکس بی قابی که او را برد

می پرسمش از دور، ازدیروز، از دریا

از موج خیزِ سردِ سیلابی که او را برد

اول نگاهم می کند-گفتم، روانی نیست-

می گوید از شب های شادابی که او را برد:

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک آمد

داماد... من ای کاش... سهرابی که او را برد

چیزی نمی فهمم از این بی سطر نامفهوم

او خود ولی می گوید از آبی که او را برد:

سهراب نام دوست...  بیچاره لیلا هم

من... بین ما روزی شکرآبی... که او را برد

هی رفتم و هی آمدم بی کودکی ها... ها

افتاده بودم در همان تابی که او را برد

دختر فراری ها برایش پارک آوردند

لیلا نبود آن بید لرزابی که او را برد

یک هشت شنبه... ساعت فردا... پری روزا

با من قرار مانتویی آبی که او را برد

از آستانه تا خود دروازه خندیدیم

هی گفت از هر در سخن... بابی که او را برد

این آخرین دیدار ما.... مرفین اگر... بی او

می پیچدم در خلسه ی خوابی که او را برد

مثل پسینِ سالمندی هایِ یکشنبه

افتاده بودم کنج زندابی که او را برد

زن های فامیل آمدند از بوق بوق شهر

دیدم عروس و تور و قلابی که او را برد

زن ها به رسم ایل بر آتش.... سپندیدم

هی سوختم بی رسم و آدابی که او را برد

دف می خورد حالا تمام شهر بی تنبور

کِل می خورم بی زخم مضرابی که او را برد

***

من راوی این قصه ام، از متن می آیم

می گفتم از مردی و سیلابی که او را برد

از آهْ سایشگاه او تا خانه ی لیلا

می تابدم مهتاب بی تابی که او را برد

او خود منم، من اویم و آیینه می داند

آهی که من را سوخت، گردابی که او را برد

من خواب می دیدم، همان خوابی که او را دید

من خواب می بردم، همان خوابی که او را برد

من را سوارِ... یک سمند بی پلاک... آمد

من عاشقش بودم، نه سهرابی که او را برد.

بهاء الدین خرمشاهی، درباره ایرج زبردست می‌گوید: ایرج زبردست زبده رباعی سرایان تاریخ بعد از خیام است شاعری گوشه گیر و بلند همت که مهمترین منبع الهام و پیشاوندی اش از یک سو به خیام بزرگ و از سویی دیگر به نیما و پیروانش بر می‌گردد. با ذهن و زبانی نو به شکار مضامین بکر و نو می‌پردازد و این گونه است که خالق شاهکار هایی می‌شود که انسان را به حیرت و تحسین اعجاب برانگیزی وا می‌دارد. بی هیچ مبالغه و تردیدی ایرج زبردست بزرگترین رباعی سرای روزگار ماست که حافظه ی تاریخ آن را به یاد خواهد سپرد و زمزمه ی رباعیاتش ورد زبان آیندگان خواهد بود. استاد خرمشاهی این رباعی را برای ایرج زبردست سروده است:

خیام ز پشت پرده سرمست آمد

با کوزه‌ای از ترانه در دست آمد

بگذشت هزاره‌ای و ما چشم به راه

تا نوبت ایرج زبردست آمد.

آقای زبردست چند رباعی خواندند که متأسفانه فقط یکی از آن ها را به یاد دارم و اگر وسیله یادداشت یا ضبط صدا در اختیار داشتم قطعاً شرح کامل تری از برنامه ها را برایتان می نوشتم. آن رباعی چنین است:

تا رشته آسمان هستی به کفست/

زن، قلب زمین و آسمان را هدفست/

زن ماه، زن آفتاب، زن راز جهان/

زن هر طرفست قبله هم آن طرفست.

آقای بهمنی و طبیب زاده هم هر یک غزل های بسیار زیبا و انتقادی ای خواندند که هر چه می کنم گوگل نمی تواند در پیدا کردنشان برایم کاری انجام دهد؛ آن شعر که از آقای طبیب زاده شنیدم در اینترنت نیست و برای آقای علی بهمنی هم که هر چه جست و جو می کنم محمدعلی بهمنی را می آورد و اصلاً مجالی به علی بهمنی نمی دهد که عرض اندام کند. وقتی اسم علی بهمنی را به صورت خاص جست و جو می کنم هم گوگل می پرسد: did you mean محمدعلی بهمنی؟ که این کارش حسابی حرصم را در می آورد.

ساز و آواز برنامه هم که واقعاً عالی بود و خواننده و نوازنده تار به زیبایی تمام چه شد که ماه مراد از کرانه ای نرسید استاد شجریان را اجرا کردند.

خاص ترین برنامه ای که اجرا شد اجرای نقالی داستان بیژن و منیژه توسط یک خانم و آقا بود که واقعاً کارشان را در اوج انجام دادند و جز دو مورد سوتی وحشتناک بقیه برنامه شان عالی بود. چون کارشان خیلی خیلی زیبا بود این دو سوتی هم زیاد به چشم آمد وگرنه می توان به سادگی ازشان چشم پوشی کرد.

داستان بیژن و منیژه چنین است که وقتی گروهی از آرمانیان نزد کیخسرو می آیند و از پادشاه برای راندن گراز هایی که به مزارعشان حمله می کنند کمک می خواهند کیخسرو هم برای کمک به ایشان بیژن و گرگین را می فرستد که با هم گراز ها را نابود کنند. وقتی به گراز ها می رسند بیژن به گرگین می گوید: من گراز ها را می کشم و هر چه از دستم فرار کرد تو بکش و گرگین هم جواب می دهد که من فقط قرار است راهنمای تو باشم. خلاصه وقتی که بیژن به تنهایی گراز ها را از بین می برد گرگین با خودش می گوید: الآن اگر بیژن به ایران برگردد و بگوید من به او هیچ کمکی نکرده ام رستم دمار از روزگارم در می آورد و حسابی آبرویم می رود برای همین هم به بیژن پیشنهاد می دهد بیا برویم به شکارگاه دختر افراسیاب و استراحتی بکنیم و بعد بر خواهیم گشت و آن قدر از زیبایی دختر افراسیاب به بیژن می گوید که بالاخره قبول می کند. وقتی به شکارگاه می رسند گرگین بیژن را رها می کند و لباسی را با خون گراز ها رنگین می کند و به رستم و کیخسرو می گوید بیژن کشته شد آن ها هم که باور نمی کنند بیژن توسط یک گراز از پا در آمده باشد جام جهانبین را می آورند و در آن جای بیژن را پیدا می کنند؛ اما بیژن که با دیدن منیژه دختر افراسیاب یک دل نه صد دل عاشق او می شود و منیژه هم با دیدن بیژن دل در گروی عشق او می سپارد به بیژن پیشنهاد می کند که به کاخ من بیا آن جا هیچ کس از وجود تو با خبر نخواهد شد و وقتی بیژن راضی می شود به او داروی هوشبر می نوشاند و سه روز و سه شب در کنارش می ماند. وقتی بیژن به هوش می آید و می خواهد که به وطن برگردد منیژه نمی پذیرد و از آن طرف هم که افراسیاب پدر منیژه و پیران ویسه مشاور افراسیاب ماجرای بیژن و منیژه را می فهمند پیران ویسه که بسیار عاقل است جلوی کشته شدن بیژن را به دست افراسیاب می گیرد و پیشنهاد می دهد او را در چاهی زندانی کنند و رویش را با سنگ بزرگی بپوشانند تا نتواند فرار کند. افراسیاب هم می پذیرد و علاوه بر در چاه انداختن بیژن، منیژه را نیز از کاخش می راند و به قول امروزی ها عاقش می کند. منیژه هم به هر زحمتی که شده چاه بیژن را پیدا می کند (در نقالی با بو کشیدن چاه را پیدا کرد) و روز ها با گدایی کردن غذایی پیدا می کند و شب برای بیژن می آورد.

از آن طرف رستم وقتی جای بیژن را به وسیله جام جهانبین پیدا می کند با سپاهی لباس بازرگانان به تن می کنند و به توران می روند تا بیژن را نجات دهند. منیژه نیز که از آمدن کاروانی ایرانی به توران مطلع می شود نزد آنان می رود و می گوید: بیژن را می شناسید؟ او به کمک شما احتیاج دارد؛ شما به هر صورت هم وطن او هستید. ببینید بیژن واقعاً توی بد موقعیتیه و رستم هم که احتمال می دهد این یک دام باشد مرغ بریانی حاضر می کند و انگشترش را در داخل آن می گذارد و به منیژه می دهد و می گوید این غذا را به بیژن بده. وقتی منیژه غذا را به بیژن می دهد بیژن می گوید: اِ! این چیه! منیژه برو کنار نور بزنه ببینم چی داخل مرغه؟ بیژن هم وقتی انگشتر رستم را می شناسد منیژه را می فرستد و رستم و سپاهش بر سر چاه می آیند و سپاهیان هر کاری می کنند نمی توانند سنگ بزرگ را از روی چاه بردارند و بالاخره خودِ رستم آن سنگ بزرگ را برداشته و به چین پرتاب می کند.

بیژن نجات می یابد و در جنگی که بین سپاه رستم و افراسیاب اتفاق می افتد افراسیاب می گریزد و پیران ویسه کشته می شود و توران تا چند سال به دست رستم می افتد.

پایان ماجرا هم آقا و خانمی که نقش بیژن و منیژه را اجرا کرده بودند هر کدام یک مصرع از این بیت مولوی را خواندند:

شرح این هجران و این سوز جگر/

این زمان بگذار تا وقت دگر.

پینوشت:

حتماً منظورم از سوتی ها را متوجه شدید؛ وقتی تمام داستان به زبان نوشتار و آن هم نثری پخته اجرا می شود گفتن بیژن واقعاً تو بد موقعیتیه از طرف منیژه و گفتن این که منیژه برو کنار نور بزنه ببینم این چیه از جانب بیژن خیلی توی ذوق می زند.



تاريخ : چهارشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٧:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()

سلام بر شما.

شبی که فردایش کنکور داشتم یعنی پنجشنبه شب، شانزدهم اردیبهشتماه 1395 خیلی سعی کردم ساعت یازده و اگر نشد حتی الامکان دوازده بخوابم که فردا صبح زود پر انرژی بیدار شوم اما هر کار کردم نشد که نشد و به هر زور و تلقینی که از دستم بر آمد نزدیک یک خوابیدم و جالب این که ساعت پنج و نیم صبح هم قبل از زنگ زدن گوشیم که تنظیمش کرده بودم شش بیدارم کند خیلی سرحال فقط با کمی سردرد خواب را بی خیال شدم و نماز خواندم و صبحانه مفصلی که شب قبلش از بوفه تهیه کرده بودم را نوش جان کردم و داشتم نسکافه می خوردم که دوستم آمد و من را به صبحانه دعوت کرد و وقتی فهمید قبلاً صرف شده است خودش صبحانه ای را که برای هر دویمان آورده بود خورد و با هم نسکافه خوردیم و حدود شش و نیم بود که از خوابگاه خارج شدیم و به سمت حوزه امتحانیمان راه افتادیم.

با خودم قرار گذاشته بودم کلی آبمیوه و شیرکاکائو و غیره و ذلک بخرم و ببرم سر کنکور تا قندم نیفتد و ذهنم یاری کند ولی در آخرین لحظات پنجشنبه شب تصمیم گرفتم فقط مقداری خرما خشک که شیرازی ها و می توانم بگویم جنوبی ها هر یک به آن اسم خاصی نسبت می دهند (مثلاً یکی می گوید خسبک، دیگری قسبک می گوید و آن یکی هم خسب و آن دیگری هم قسب و از این قبیل اسامی) و ده شکلات کاکائویی هر یک به قیمت سیصد تومان ببرم.

ساعت هفت وارد حوزه امتحانی شدیم و در فضایی کاملاً آرام و منظم به سمت صندلی ها راهنماییمان کردند؛ آن قدر همه چیز دقیق بود که فکرش را هم نمی کردم. همان اول بهمان گفتند هر کدام از شما یک منشی دارید که سؤالات را برایتان می خواند و علاوه بر این کسانی که در مواد امتحانیشان دروس عربی و انگلیسی هم دارند نگران نباشند یک نفر که در خواندن عربی تخصص دارد و چند نفر که انگلیسی را خوب می خوانند در طول امتحان بین شما در گردش خواهند بود و شما می توانید وقت بگیرید و زمانی که خواستید آن ها برایتان سؤال ها را خواهند خواند.

خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که زحماتم در این دو درس که شاید بیش از همه برایشان تلاش کرده ام به هدر نخواهد رفت؛ چون معمولاً کسانی که برای ما سؤالات را می خوانند در خواندن انگلیسی و مخصوصاً عربی مشکل دارند و حتی در بعضی موارد ما نمی توانیم اصلاً بفهمیم چه می خوانند چه برسد به این که بخواهیم جواب هم بدهیم.

هم چنین گفتند که سؤالات به صورت بریل برای نابینایان و درشت خط نیز برای دانشجویان کم بینا موجود است که هر کس نیاز داشت اعلام کند تا در اختیارش قرار دهیم.

یک سوم زمان اضافه نیز برایتان طبق قانون لحاظ خواهد شد.

در دل همراه خوشحالی فراوان به خودم گفتم: با این حساب خواندن عربی برایم حل شد چون وقتی سؤال بریل باشد دیگر نیازی به کسی ندارم که برایم بخواند اما انگلیسی چون بیشتر شنیداری کار کرده ام وقت خواهم گرفت.

خلاصه ساعت هشت و سه دقیقه آزمون شروع شد و من طبق قراری که با خودم گذاشته و کلی هم برایش تمرین کرده بودم به تمام سؤآلات جز زبان انگلیسی در یک ساعت و ده دقیقه جواب دادم و باقیمانده زمان را به انگلیسی اختصاص دادم و تا جایی که ذهن و زمان و زبانم یاری کرد انگلیسی جواب دادم؛ سطح سؤالات می شود گفت با شانزده کنکوری که از سال هفتاد و هفت تا کنون حل کرده بودم به شدت تفاوت داشت ولی به هر صورت بنا به اطلاعاتی که داشتم جواب دادم و حالا منتظرم که ببینم نتیجه چه خواهد شد. وعده من و نتیجه آزمون طبق اعلام سایت سنجش نیمه دوم خردادماه است.

آزمون که تمام شد بر اساس قراری که با یکی از دوستانم گذاشته بودیم چون حوزه امتحانیمان چند قدم با حافظیه بیشتر فاصله نداشت به آن جا سری زدیم و شاید جالب ترین اتفاقی که برایم افتاد این باشد که چون تمام خرما ها و شکلات هایی را که با خودم برده بودم نتوانستم بخورم دو سه شکلاتی را که باقی مانده بود در راه حافظیه با دوستم نوش جان کردیم و مجبور شدیم پلاستیک پر از خرمای باقیمانده را بر سر قبر حافظ ببریم و آن جا شنیدم که خانمی در حالی که می خندید گفت: واه! این کارا چیه! رسم نیست که! تا من خواستم جوابش را بدهم خرما ها توسط افراد حاضر قلع و قمع شد و حدس می زنم خودِ آن خانم معترض هم یکی دو خرما نصیبش شده باشد!!!



تاريخ : دوشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : حسین آگاهی | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.