زندگی مه آلود

نوشته های یک انسان نابینا

سلام بر شما.
چند روز پیش یکی از دوستان دوره کارشناسی زنگ زد که چه روز هایی بی کار هستی تا با چند تا از بچه های قدیم بیاییم پیشتون و منظورش از جمع بستن من و یکی از دوستانم بود که با هم ارشد شیراز هستیم. به او گفتم فقط شنبه و یکشنبه کلاس دارم و بقیه هفته کاری ندارم بعداً معلوم شد دوست دیگر هم این طور حرفی زده و خلاصه این دیدار هی به تعویق افتاد و افتاد تا این که سه شنبه همین هفته بچه ها رسیدند.
یکی از دوستان با ماشین آمده بود و گفت می دونستم هیچ کدومتون حال و حوصله ندارید پیاده روی کنید این رو آوردم که باهاش بریم گردش. تشویقش کردیم و برنامه ریزی مختصری انجام دادیم که یکی دو روزی را که با هم هستیم حسابی خوش بگذرانیم.
یکی از بچه ها گفت سینما و وقتی همه موافقتمان را اعلام کردیم بعد از مشورت بر سر کدام فیلم عاقبت فیلم سیانور انتخاب شد.
تا بعد از ظهر استراحت کوتاهی کردیم و چون بلیطمان ساعت هشت بود تصمیم گرفتیم بعد از رفتن به حافظیه فیلم را ببینیم. حدوداً ساعت پنج بود که از خوابگاه راه افتادیم و در حافظیه گشتی زدیم و تفألی و خواندن فاتحه ای برای بزرگانی چون خودِ حضرت حافظ و دکتر مهدی حمیدی و لطفعلی صورتگر و ... بالاخره ساعت هشت رفتیم سینما فرهنگ و نشستیم به فیلم دیدن و شنیدن. خوشبختانه یکی از دوستان فیلم را دیده بود و من توانستم برای توضیح جلوه های بصری از او کمک بگیرم تا مگر همه مان درک مشترکی از صحنه های فیلم به دست آوریم. از آن جایی که صدای پخش فیلم سینما فرهنگ دالبی یا چیزی شبیه این است -باور کنید حوصله ندارم بگردم و نام دقیقش را پیدا کنم- آن چنان ابهامات زیادی که قبلاً در دیدن فیلم ها برایم پیش می آمد اتفاق نیفتاد و توانستم با استفاده از صدای استریو به موقعیت مکانی اشخاص و اشیا در فیلم -البته نه کاملاً چون بعداً فهمیدم کیفیت صدایی بالاتر از دالبی هم وجود دارد- آگاه شوم.
بعد از دیدن فیلم رفتیم یک فلافلی خوب که یکی از بچه ها پیشنهاد کرد و انصافاً هم شام خوش مزه ای خوردیم و حوالی نیمه شب بود که به خوابگاه برگشتیم.
روز بعد ساعت ده صبح دوباره یکجا جمع شدیم و متفق القول تصمیم گرفتیم شب، شام خوبی بخوریم و الآن را با همان فلافلی دیشب سر کنیم؛ این شد که صاحب ماشین را فرستادیم و او رفت برایمان فلافل آورد و برای این که محیطی تکراری نداشته باشیم رفتیم رصدخانه و آن جا ناهارمان را در هوای آزاد خوردیم. بعد هم به خوابگاه برگشتیم و فیلم خشم و هیاهو را که یکی از بچه ها گفت موضوعش حقوقی است و حسابی فکرتان را درگیر خواهد کرد از لپتاپش دیدیم و تا شب نقد و تحلیل هایمان را از فیلم و این که بالاخره چه کسی مقصر است ارائه دادیم و آن قدر این مباحثات را طول دادیم که با آن که خورده تصمیمی برای شام گرفته بودیم همین طوری بی هدف از خوابگاه زدیم بیرون و بعد از کلی جنگ و جدل که شام کجا و چی بخوریم بالاخره یکی از دوستان با گوشیش در اینترنت یک رستوران تخفیفدار پیدا کرد با پنجاه درصد تخفیف طوری که سینی مجلسیش را که بدون تخفیف بیست و چهار هزار تومان بود با تخفیف یازده هزار و پانصد می فروخت. با کلی پرسش از این و آن رستوران را پیدا کردیم و با آن که فقط از طریق اینترنت می شد غذا را رزرو کنیم راضیشان کردیم همان جا از کارت های عابر بانکمان هزینه را حساب کنند. آن غذا هم انصافاً عالی از کار در آمد.
بعد از خوردن شام چون قرار بود صاحب ماشین برای یکی از بچه های فامیلشان عروسکی بخرد و من هم باید قطره های فشار چشمم را می خریدم رفتیم فلکه گاز و آن جا دوستم خرس تقریباً بزرگی را انتخاب کرد و من هم که در عمرم از نزدیک با آن چنان خرس های عظیم الجثه ای برخورد نکرده بودم بین دوتا از بزرگ ترین هایشان که تقریباً همقد خودم بودند ایستادم و عکسی به یادگار گرفتم. بعد از کلی جست و جو بالاخره یک داروخانه شبانه روزی پیدا کردیم و قطره ها را هم خریدیم و به خوابگاه برگشتیم.
صبح پنجشنبه هم کم کم هر کدام از دوستان به شهر و دیارشان برگشتند و همه خوشحال بودیم از این که روز های خاطره انگیزی را با هم گذرانده ایم و نیز امیدوار هستیم که باز هم چنین اوقات خوشی برایمان مهیا شود.

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
مدتیست مشغول خواندن کتاب راه دشوار آزادی نوشته نلسون ماندلا هستم. این کتاب خاطرات و شرح تلاش های این بزرگ مرد تاریخ است که با چه مقاومت ها و فداکاری هایی توانست به کمک همراهانش به مقابله با تبعیض نژادی در آفریقا یا همان آپارتاید بپردازد و نزدیک به سی سال را در زندان سپری کند تنها به این علت که برای هدفش ارزشی قائل است که هرگز حاضر نیست از آرمانش دست بردارد و با دولتی که منتخب اکثریت مردم نیست مصالحه کند.
کتاب راه دشوار آزادی آن قدر درس ها برای آموختن دارد که من بتوانم بنویسم یکی از درس های بی شماری که از این کتاب و در حقیقت آقای نلسون ماندلا گرفته ام این است که انسان اگر در هر شرایطی از زندگی و با هر سختی و مشقت امید به رهایی داشته باشد می تواند هر شکنجه و اجباری را تحمل کند.
خوشبختانه چنان فکرم به زندگی نلسون ماندلا مشغول شده که تا روز ها می توانم از روح بزرگ او انرژی مثبت دریافت کنم و به این زودی ها مقاومتم را برای رسیدن به اهدافم از دست ندهم و همیشه به خودم یادآوری کنم که:
تو نیز می توانی به چیز هایی که شایسته اش هستی دست پیدا کنی تنها به این شرط که بدانی دقیقاً چه می خواهی و در این راه قدم هایت را با استواری کامل برداری.
پینوشت:
از وقتی که خواندن این کتاب را شروع کرده ام سعی دارم تمام جوانبی از زندگی ماندلا را که می توانند ذره ای به زندگی من شباهت داشته باشند پیدا کنم و در مواجهه با آن ها همان راهی را بروم که او می رفت. مثلاً من که همیشه از اضافه وزنی که کم کم دارد به سراغم می آید شاکی هستم و به دلیل نابینایی نیز نمی توانم به تنهایی بدوم یا باشگاه مناسبی در اختیار ندارم به روز هایی که ماندلا در زندان بوده فکر می کنم و می بینم او حتی در سلول انفرادی هم از ورزش کردن غافل نبوده و هر روز صبح مدتی را درجا می دویده من هم در اتاقم نرمش های ساده را انجام می دهم و به هیچ وجه اجازه نخواهم داد زندان نابینایی بر جسم من تأثیر منفی بگذارد.

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
نمی دانم چه قدر یا بهتر است بگویم چند بار برایتان پیش آمده که مدت زیادی از یکی از دوستانتان که خیلی هم با او صمیمی هستید بی خبر مانده باشید و به هر دلیلی هر وقت بخواهید نتوانید او را ببینید.
بیش از یک سال است از یکی از دوستان جانیم بی خبر مانده ام و فقط از طریق تلفن با او در ارتباط هستم؛ نمی دانم چه زمانی بتوانم او را بدون هیچ حصار و سیم ارتباطی و خلاصه نظایر این ها ببینم.
آخرین بار که این دوست عزیز را دیدم حرف هایی به من زد که می توانم بگویم سرنوشتم را یک جور هایی تغییر داد و حالا در مسیری پا گذاشته ام که نمی دانم سر انجام به کجا منتهی خواهد شد اما به هر صورت بسیار مایل هستم او را ببینم.
پینوشت:
عنوان مطلب قسمتی از شعریست که زمانی با صدای مرحوم ایرج بسطامی می شنیدمش.
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن وا ماندی و رفتی
به باغ قصه، به دشت خواب
سایه ابری در دل مهتاب
مثه روح آزرده مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی، های، تو می آیی
به باغ قصه، به دشت خواب
به راه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جام نیلوفر مرداب.

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

راستش اصلاً معلوم نبود چه زمانی حس نوشتن در من به وجود آید اما به هر صورت اتفاقی افتاد که باعث شد بنویسم.

وقتی برای یکی از دوستان خیلی صمیمی و بی نظیرم آدرس وبلاگم را گفتم قول داد که بیاید و مطالبم را بخواند و من هم به عنوان استقبال و آب و جارویی هم که شده هم قالب وبلاگ را عوض کردم و هم تغییراتی در کد های آن به وجود آوردم تا وقتی این میهمان عزیز آمد بتواند به راحتی نوشته ها را بخواند.

الآن که این مطلب را می نویسم ساعت یک و نیم جمعه پنجم آذرماه است و مثلاً قرار بود ساعت هشت امروز آزمون وکالت شرکت کنم اما به چندین دلیل که حوصله نوشتنشان را ندارم امسال بی خیال آزمون شدم و در شیراز ماندم تا زیر باران قدمی بزنم و این جا را بعد از مدت ها با نوشته های ارزنده خویشتن شکلک خودشیفتگی حاد مزین کنم.

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

اتفاقات از روز اعلام نتیجه کنکور این قدر سریع پیش آمدند که تا بخواهم یکی را با عقل ناقصم تجزیه و تحلیل کنم دومی و سومی یکی پس از دیگری ظاهر می شدند و زمانی برای حساب و کتاب باقی نمی گذاشتند و من مانند مأمورین به خدمت فقط موارد خواسته شده را انجام می دادم و خلاصه بعد از کلی ماجرا های خوب و عالی و روشن و زیبا و ... هزاران صفت مثبت دیگر حالا دانشجوی دانشگاه شیراز هستم و به خدایی ایمان آورده ام که اگر بخواهد می شود و اهل زمین و آسمان هم به هیچ وجه نمی توانند جلوی خواسته اش را بگیرند و اگر نخواهد هم نمی شود و باز هم زمینیان و آسمانی ها در راستای انجام آن کار هیچ قدرتی ندارند.

من همچنان عاشق شیراز و شیرازی ها هستم و این قدر با لذت هوای این شهر زیبا را تنفس می کنم که حالی که دارم ابداً قابل وصف نیست و فقط می توانم به قول آنه شرلی بگویم:

خوشبختی من بی حد و مرز است!

پینوشت:

عنوان مطلب نام کتابی است از زنده یاد نادر ابراهیمی.

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

اول بیایی و آن قدر تلاش کنی و درس بخوانی و بخوانی و بالاخره کنکور ارشد بدهی و رتبه وحشتناکی به دست آوری و بعد هم تمام شهر هایی را که امکانش را داشتی انتخاب کنی و بالاخره دوشنبه روزی که هشتم شهریور است نتایج اعلام شود و تو در شهر بابلسر قبول شوی!

و این ها همه زمانی پیش آمده باشند که بفهمی چند نفر از دوستانت که رتبه هایشان خیلی خیلی از تو بهتر بوده در دانشگاه های پایین تری نسبت به تو قبول شده اند و هم خودت و هم آن ها حیران بمانید که چه طور شد؟؟!!

اگر تمام این ها برای شما عجیب و باور کردنی نیست برای من که هست.

صبر کنید هنوز تمام نشده!

همان دوشنبه هشتم شهریور خبردار شوی که یکی از صمیمی ترین دوستانت در رفسنجان رشته ای را که دوست داشته قبول شده و او هم از این قبولی بسیار راضیست و خوشحالیت به قول آنه شرلی بی حد و مرز شود و این قدر تلفن و پیام و ... به یک باره بر سرت هوار شوند که نتوانی همه این خبر های عجیب را در این جا منتشر کنی.

حالا که یک ربع تا ساعت دوی بامداد مانده موفق شدم این ها را بنویسم؛ از تمام دوستانی که با همراهی ها و دلگرمی هایشان و بالا تر از این ها با دعا های قشنگشان انرژی های مثبت زیادی را برایم فرستادند بی نهایت ممنونم و امیدوارم اثر تمام آرزو های زیبایشان به سرعت هر چه تمام تر نصیب خودشان هم بشود.

چنین بادا!

می دانم که هنوز هم اتفاقات خوش دیگری در راه است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

هر اندازه که خواستم خودم را نسبت به آمدن نتایج ارشد بی علاقه نشان دهم و هر قدر تلاش کردم تا جایی که امکان دارد از این قضیه بی خبر بمانم باز هم در یک رستوران صدای دو نفر را شنیدم که می گفتند دوشنبه قرار است نتیجه های ارشد را اعلام کنند و باز همان شد که نباید و من شنیدم چیزی را که نمی خواستم.

به هر صورت فردا برگ تازه ای در زندگیم ورق می خورد و نتیجه هر چه باشد باعث به وجود آمدن تغییرات بزرگی در مسیر حرکتم خواهد شد؛ نیازی به گفتن نیست نتیجه هر چه باشد همین جا اعلامش خواهم کرد

پینوشت:

الآن ساعت هفت و سی و دو دقیقه روز یکشنبه هفتم شهریور است و تاریخ را پرشین بلاگ دیوانه هر چه نوشت باور نکنید.

نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

وقتی سال های عمرم را از نوجوانی تا به حال مرور می کنم می بینم تقریباً بیشتر زمان ها، به دنبال کسی بوده ام که جایی خالی را در ذهنم پر کند و حالا که خوب دقت می کنم می بینم هیچ وقت آن فرد را پیدا نکرده ام و موقعی هم که فکر می کردم فلانی همان کسی است که می تواند روح من را اقناع کند بعدش می فهمیدم کاملاً در اشتباه بوده ام و او هم یکی بوده مثل سایرین فقط با کمی تفاوت و البته مقداری هم شباهت به من که باعث شده اشتباهش بگیرم.

امیدوارم شما هم مثل خیلی از دوستانم سوء برداشت نکنید که ازدواج می تواند راه حل مناسبی برای من باشد چرا که از آن لحاظ ابداً آمادگی لازم را در خودم نمی بینم و به هر چیز که شک داشته باشم به این اطمینان دارم فعلاً وقت ازدواج کردنم نیست.

خیلی دوست دارم مثل آن موقع ها پر شور و انرژی باشم به قدری که چنان برنامه ای برای آینده ام داشته باشم که دلتنگی و شاید هم تنهایی یک لحظه هم به خود اجازه ندهند به سراغم بیایند اما به راستی نمی دانم آن همه شادی و نشاط کجا رفته اند و گاهی به اندازه ای از خودم حرصم می گیرد که برای یادآوری آن روز های طلایی هم که شده کتابی را بر می دارم و شروع می کنم به خواندن اما بعد از مدتی متوجه می شوم چند دقیقه از فایل پخش شده و من معلوم نیست در آسمان چندم سیر می کردم که حواسم بهش نبوده!

این طور موقع ها می روم سراغ شعر خواندن که باز هم یکی از کار های مورد علاقه گذشته ام بوده ولی در نهایت تعجب و تأسف می بینم فقط دنبال شعر های مأیوس کننده می گردم و خواندن هر شعری به من لذت نمی دهد.

از طرفی می دانم باید حتماً درس بخوانم و کار پیدا کنم می روم سراغ کتاب های درسی و به زور هم که شده چند صفحه ای می خوانم اما باز هم تمرکز لازم را ندارم و مجبور می شوم چند بار مطلبی را بخوانم که یادش بگیرم ولی همین یک دانه کار را می دانم که باید انجام دهم هر چند نه آن چنان کامل و دقیق مثل گذشته ها به هر صورت هر چه که باشد معتقدم تکرار در انجام کاری بالاخره باعث ایجاد علاقه در فرد می شود ولی به هر صورت از این که خیلی وقت تلف شده دارم به شدت عصبانی هستم و نمی توانم خودم را ببخشم.

به هر حال باید به امید آینده زندگی کنم هر چند یقین دارم تمام چیز هایی که دست من نبوده اند و حتی بعضی از آن ها را که خودم انتخاب کرده ام درست نبوده اند و می توانستند جور دیگری باشند باید هر طور هست تلاش کنم خاطرات خوش بیشتری لا اقل برای خودم بسازم که بعداً حسرتش را نخورم.

فعلاً که دچار حسی شبیه دلتنگی شده ام از همان ها که آدم نمی داند دقیقاً برای چه کس یا چیزی دلتنگ است!

من چه در وهم وجودم چه عدم، دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام، دلتنگم

راز گل کردن من خون جگر خوردن بود

از درآمیختن شادی و غم، دلتنگم

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز از سفر باغ ارم، دلتنگم

گرچه بخشید گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم، دلتنگم

حال در خوف و رجا رو به تو بر می گردم

دو قدم دلهره دارم، دو قدم، دلتنگم

نشد از یاد برم خاطره دوری را

گرچه امروز رسیدیم به هم، دلتنگم.

پینوشت:

شعر از کتاب اقلیت به قلم فاضل نظری.

نوشته شده در دوشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩٥ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

این پست را با موبایل فرستاده بودم و متأسفانه به دلیل اینترنت زغالی فقط عنوانش منتشر شده و راستش قصد حذف کردنش را داشتم ولی چون دوستانی در همین عنوان خالی هم لطف کرده و نظر گذاشته اند حالا متنش را پر می کنم.

حال این روز هایم فعلاً که خوب است و امیدوارم بهتر هم بشود.

الآن تهران هستم و دارم از آن جا می نویسم و منتظر نتیجه ارشد.

اگر احساس راحتی داشتم همین جا همه چیز را رک و پوست کنده می نوشتم ولی چون این جا خیلی عمومی شده دیگر نمی توانم همه چیز را آن طور که دلم می خواهد بنویسم.

شاید از این جا به فضای مجازی دیگری مهاجرت کنم و آدرسش را هم یا به هیچ کس ندهم و یا فقط به عده محدودی و آن جا دیگر هر چه خواستم خواهم نوشت.

به هر صورت از اوضاع این روز هایم راضی هستم.

حالا دارم متن را ویرایش می کنم.

می بینم تاریخش دوازدهم تیر است؛ از خدا که پنهان نیست از شما چه پنهان نمی دانستم امروز چندم است و از گوگل پرسیدم.

گفت: امروز دوشنبه بیست و هشتم تیرماه است.

به نظرم خیلی خوب است که آدم حساب سال و ماه زندگیش را نداشته باشد حالا این ندانستن می تواند یا از روی خوشی زیاد باشد و یا سردرگمی و آشفتگی بسیار که برای من ترکیبی از هر دوتاست.

پس تاریخ این پست می شود:

دوشنبه بیست و هشتم تیرماه 1395 ساعت یازده و بیست و چهار دقیقه قبل از ظهر.

نوشته شده در شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥ساعت ٦:٥٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

بالاخره ساعت نه صبح سه شنبه یکم تیرماه نود و پنج آخرین امتحان دوره کارشناسی را هم دادم و حالا که ساعت حوالی دوی بامداد چهارشنبه است در تدارک سفر به روستا هستم و دارم این شهر را با تمام خاطرات خوب و بدش که انصافاً خوب هایش بر بد ها بسیار بسیار برتری داشتند، ترک می کنم.

راستش نمی دانم دقیقاً چه حسی دارم؟

یک طور احساس سردرگمی همراه با آمادگی برای قدم گذاشتن در راهی نو.

مطمئنم اگر تقدیرم و به نوعی ادامه کار و زندگیم در شیراز هم رقم بخورد دیگر همه چیز جدید خواهند بود چون آن موقع دیگر من آنی که حالا هستم نخواهم بود ولی به هر صورت کتمان نمی کنم که برای همیشه در گوشه ای از ذهنم ثبت کرده ام که هر طور می توانی برای همیشه به شیراز برگرد و در همین جا بمان و از این آب و خاک تکان نخور! تو مالِ همین جا هستی و تنها مکانی که می توانی احساس آرامش واقعی را در آن تجربه کنی دقیقاً همین شهر است و بس.

شعر این پست دوست داشتنی را هم از یکی از ترانه های خاطره انگیز ستار خوش صدا می نویسم با نام همسفر:

هم‌سفر تنها نرو بذا تا با هم بریم/

سرنوشتمون یکی، هر دومون مسافریم/

تازه از راه رسیدم، هنوزم خسته ی رام/

هم‌سفر تنها نرو، بذا تا منم بیام/

سخته دل کندن از این شهر و دل بستگیا/

موندن از خونه جدا، با همه خستگیا/

جون به لب هام رسیده، تا به کی در به دری/

درد غربت رو تنم، که بازم باید بری/

بذا تا خستگی از این تن خسته بره/

سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره/

اگه بذاری بیام، من میشم سنگ صبور/

گوش به قصه هات میدم، شهر غربت راه دور/

هم‌سفر تنها نرو بذا تا با هم بریم/

سرنوشتمون یکی، هر دومون مسافریم/

تازه از راه رسیدم، هنوزم خسته ی رام/

هم‌سفر تنها نرو، بذا تا منم بیام/

سخته دل کندن از این شهر و دل بستگیا/

موندن از خونه جدا، با همه خستگیا/

جون به لب هام رسیده، تا به کی در به دری/

درد غربت رو تنم، که بازم باید بری/

بذا تا خستگی از این تن خسته بره/

سخته دلبستگی از شهر دلبسته بره...

نوشته شده در چهارشنبه ٢ تیر ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت