زندگی مه آلود

نوشته های یک انسان نابینا

چنان که می بینید بعد از مدت ها پرشین بلاگ درست شده اما قسمت نظرات مطالب خراب است و از داخل قسمت مدیریت هم که وارد می شوم کلی مطلب را نمی بینم و نمی دانم آیا این مشکل رفع خواهد شد یا نه.

کلاً عیب سرویس رایگان در همین مشکلات است و به خاطر همین مجانی بودن هم حرفمان به جایی نمی رسد و می توانند بگویند هر چند که تا کنون نگفته اند اما در عمل نشان داده اند که همین است که هست می خواستید این جا ثبت نام نکنید.

اگر وقت و حوصله داشته باشم به زودی یک سایت مستقل می خرم و تمام این مطالب را به آن جا منتقل خواهم کرد.

فقط می ماند نظرات دوستان که با عرض شرمندگی نمی توان برایشان کاری کرد.

نوشته شده در جمعه ۱٦ تیر ۱۳٩٦ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
باز هم تعطیلات تابستان رو به پایان است و من باید به دانشگاه بروم.
به خاطر رفتن خیلی خوشحالم اما مثل همیشه نگرانم خیلی هم نگران به این علت که رفتن من به شیراز کار آسانی نیست.
روستایی که من در آن زندگی می کنم درست است که کنار جاده اصلی قرار دارد و می توانم تقریباً هر ساعتی از شبانه روز سر جاده بروم و برای اتوبوس هایی که از این جا رد می شوند دستی بالا کنم و آن ها هم اگر جا داشتند و راننده دلش خواست که نیش ترمزی هم برای من بزند یا اگر اتفاقاً مسافری برای روستای ما داشته باشد که مجبور شود برای پیاده شدنش متوقف شود، می توانم سوار شوم و خودم را به شیراز یا شهر دلخواهم برسانم؛ اما تمام مشکلات از همین اگر ها و احتمالات شروع می شود و متأسفانه راه دیگری هم برای رفتن ندارم مخصوصاً اول سال که وسایلم زیاد هستند چون در غیر این صورت می توانم بروم مشهد و از آن جا به قول دوستم مثل یک خان در ترمینال سوار اتوبوس شوم یا از راهآهن با قطار به شیراز بروم اما حالا که این همه وسیله دارم نمی شود به مشهد بروم و بعد از آن جا به شیراز.
درست است که در این سه سالی که مسافر شیراز هستم حالا دیگر بسیاری از رانندگان را می شناسم و می توانم به شماره همراهشان زنگ بزنم و روز رفتنم را با آن ها هماهنگ کنم اما مسأله این است که آن ها همیشه سر کیف نیستند و از طرفی اوایل و اواخر تعطیلات نیز معمولاً در همان ترمینال مشهد اتوبوس ها پر می شوند و رانندگان حتی اگر بخواهند نیز نمی توانند من را سوار کنند.
یک راه دیگر هم این است که با دوستان مشهدیم که آن ها نیز در شیراز درس می خوانند هماهنگ شوم که آن ها وقتی می خواهند به شیراز بروند برای من هم بلیط بگیرند و جایم را نگه دارند و وقتی به روستای ما رسیدند من سوار شوم اما مشکل این جاست که تمام آن ها که سه نفر بیشتر نیستند همیشه با هم هماهنگ نیستند تا چه رسد به این که روز رفتنشان را با من تنظیم کنند؛ انصافاً یک بار که توانستیم با هم هماهنگ شویم خیلی آسان به شیراز رفتم اما فقط همان یک بار؛ خدا را شکر که من در تمام سال تحصیلی فقط اول و آخر ترم و عید از دانشگاه به خانه می آیم ولی خدا شاهد است که همین سه بار به اندازه چندین روز از من انرژی می گیرد؛ کلی استرس، کلی نگرانی و کلی ... که جای گفتنشان این جا نیست.
محال است فراموش کنم پارسال که مجبور بودم حتماً در تاریخ خاصی شیراز باشم ولی هر چه سعی کردم نتوانستم اتوبوس گیر بیاورم و آخر مجبور شدم با ماشین باری یکی از هم روستایی ها تا یزد بروم و از آن جا با اتوبوس به شیراز رفتم؛ فکرش را بکنید ساعت پنج صبح شنبه از روستا با کامیون او راه افتادیم و ساعت شش بعد از ظهر هم به یزد رسیدیم؛ با تاکسی به ترمینال رفتم و برای نیم ساعت بعد هم بلیطی برای شیراز گرفتم ساعت دوازده شب هم به شیراز رسیدم و تا از ترمینال خودم را به خوابگاه برسانم دوی نصفه شب شده بود؛ فردا صبح ساعت هشت هم در کلاس حاضر شدم و یک نفس تا هفت شب هم مجموعاً ده واحد کلاس داشتم.
درست است که این اتفاق تا حالا فقط یک بار برای من افتاده است اما هنوز هم که به یادش می افتم خستگی را در تمام سلول های بدنم حس می کنم.
دو سال پیش هم وقتی مجبور بودم در زمانی خاص شیراز باشم و هر چه دنبال بلیط افتادم به نتیجه نرسیدم آخرش یکی از راننده ها قول داد که من را روی رکاب اتوبوس جا دهد و من هم که چاره ای نداشتم پذیرفتم و از ساعت پنج بعد از ظهر که اتوبوس به روستای ما رسید و من سوار شدم تا شانزده ساعت بعد که به شیراز رسیدیم من روی رکاب بودم و جز دو ساعت که یکی از مسافر ها دلش به حال من سوخت و جایش را با من عوض کرد تمام مسیر را به حالت خواب و بیداری روی همان رکاب مزبور گذراندم.
می دانم حتماً همه شما نیز چنین خاطرات رنجآوری را تجربه کرده اید اما قصدم از این نوشته فقط درد دلی بیش نبود و احتمالاً یادآوری خاطرات مشابه برای کسانی که این مراحل را گذرانده اند.
خیلی دوست داشتم خاطرات سفرم این قدر بد و سخت و در کل زجرآور نباشند اما چه می توان کرد!

در آخر نیز شعری از زنده یاد قیصر امینپور را تقدیمتان می کنم.
گرچه چون موج، مرا شوقِ ز خود رستن بود
موج موجِ دلِ من، تشنه ی پیوستن بود
یک دم آرام ندیدم دلِ خود را همه عمر
بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود
خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما
خواستن ها همه موقوف توانستن بود
کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم
که هبوط ابدم از پی دانستن بود
چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت
همه ی طول سفر یک چمدان بستن بود
پینوشت:
عنوان مطلب از خواجوی کرمانی

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

با این که آدم های زیادی در اطراف من هستند باز هم احساس تنهایی عجیبی دارم.

شاید این حال تمام آدم های این روز ها باشد اما به نظر من اگر هم این طور باشد هیچ کدامشان این قدر پایدار نمی ماند و به هر صورت زمانی می رسد که احساس تنهایی نکنند؛ خواه با دوستی صمیمی، خواه با همسری مهربان و خواه با درگیری های جمعی مثل فعالیت های سیاسی و مثلاً ژورنالیستی یا از این دست کار ها که آنان را آن قدر به خود مشغول می دارد که فراموش می کند زمانی چه قدر تنها بوده اند و حالا دلشان برای یک لحظه تنها شدن و فراغت از این همه آدم های دور و ورشان لک می زند.

اما حال من و امثال من فرق می کند.

ما چون دنیای جدایی داریم خواه ناخواه همه چیزمان از بقیه جدا می شود و فاصله می گیرد. شاید با خودتان بگویید تو دیگر شورش را در آورده ای و به اصطلاح پیاز داغ ماجرا را زیاد کرده ای اما باید خدمتتان عرض کنم که من و خیلی از همنوعانم معتقدیم که هیچ فعالیتی نیست که ما را با جامعه مان یکی کند و هر کاری هم که بکنیم باز تنها هستیم.

مثلاً همین شنیدن موسیقی را در نظر بگیرید کاری که به نظر می رسد ما نابینایان و شما به یک شکل قادر به انجامش باشیم اما به هیچ وجه چنین نیست.

شما اگر بخواهید موسیقی گوش کنید وقتی این کار را انجام می دهید که دارید هم زمان کتابی هم می خوانید یا بافتنی هم می بافید و یا حتی هم زمان که دارید موسیقی گوش می دهید ممکن است در آشپزخانه مشغول پختن غذا نیز باشید در حالی که یک فرد نابینایی چون من اگر بخواهد موسیقی گوش کند وقتی این کار را انجام می دهد که مشغول به هیچ کاری جز همین شنیدن موسیقی نباشد و آن چنان غرق موسیقی می شود که در برخی موارد حتی اگر بلند صدایش هم بزنید ممکن است نشنود.

من وقتی به عنوان مثال صدای استاد شجریان را گوش می کنم فقط گوش هایم نیستند که این صدا را می شنوند در حقیقت تمام سلول های بدنم مشغول شنیدن موسیقی هستند.

درست است که شما نیز چنین لحظاتی را تجربه کرده اید اما شک ندارم و البته چنان که از بسیاری دوستانم که اهل موسیقی هستند پرسیده ام همیشه این گونه نیستید و فقط زمان های اندکی پیش می آید که محو یک موسیقی خاص شوید اما برای من و بسیاری دوستانم همیشه این حالت اتفاق می افتد که در حال شنیدن موسیقی دیگر هیچ کاری انجام نمی دهیم.

واقعاً چو عضوی به درد آورد روزگار سعدی را با تمام وجودم درک می کنم چرا که نابینایی به هیچ وجه فقط ندیدن چشم نیست و همین ندیدن کلی تفاوت را در افراد نابینا با بینا ها به وجود می آورد.

نمی دانم این نابینایی چیست که این قدر تبعات با خودش دارد که این قدر ما را با جهان اطرافمان غریبه می سازد.

بگذارید یک طور دیگر قضیه را توضیح دهم.

شما ممکن است هر نوع موسیقی ای گوش کنید و در حقیقت موسیقی را فقط برای پر کردن اوقات فراغتتان به کار می گیرید البته که در این بین استثنا هایی هم وجود دارند مثل اهالی هنر یا ادبیات آن هم از نوع خاصش نه تمام این افراد؛ اما ما نابینایان اغلب حاضر به گوش کردن هر نوع موسیقی ای نیستیم و علتش هم این است که ما با موسیقی زندگی می کنیم و فقط آن را به صورت پس زمینه زندگیمان نمی خواهیم؛ من دوستی دارم که برای فرار از تنهاییش چهار ساعت پیاپی موسیقی گوش داده است.

در مورد خیلی از مسائل دیگر هم معمولاً افراطی عمل می کنیم که دیگر جای گفتنشان نیست.

من را بگو مثلاً با ساختن این وبلاگ قصد معرفی نابینایان به عنوان افرادی عادی را در جامعه دارم حالا باید با نوشتن چنین مطالبی انتظار هر گونه واکنشی را از دیگران در مواجهه با یک نابینا داشته باشم؛ اما اگر به عمق مطلب پی ببرید به گمانم تعارضی بین گفته های قبلیم با این مطلب نباشد چرا که با تمام اوصافی که از نابینایان گفته ام به هر صورت آنان نیز آدمی هستند چون شما با تمام نقاط قوت و ضعفشان.

این شعر از خانم مریم حیدرزاده، شاعر هم نوع را بسیار دوست دارم و البته هم انتقادم نیز به این غزل این است که چه خوب می شد اگر این قدر طولانی نمی بود و به جای این همه در هفت هشت بیت خلاصه می شد ولی به هر صورت این جا می نویسمش.

چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها

چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها

کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد

و او هنوز شکوفاست بین آدم ها

کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد

تب غرور چه بالاست بین آدم ها

و از صدای شکستن کسی نمی شکند

چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها

میان کوچه دل ها فقط زمستانست

هجوم ممتد سرماست بین آدم ها

ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست

چه قدر قحطی رویاست بین آدم ها

کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند

غروب زمزمه پیداست بین آدم ها

و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد

همیشه غرق مداراست بین آدم ها

غریب گشتن احساس درد سنگینیست

و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها

مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد

چه قدر راز و معماست بین آدم ها

چه ماجرای عجیبیست این تپیدن دل

و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها

چه می شود همه از جنس آسمان باشیم

طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها

میان این همه گل های ساکن اینجا

چه قدر پونه شکیباست بین آدم ها

تمام پنجره ها بی قرار بارانند

چه قدر خشکی و صحراست بین آدم ها

و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم

نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها

بهار کردن دل ها چه کار دشواریست

و عمر شوق چه کوتاست بین آدم ها

میان تک تک لبخند ها غمی سرخست

و غم به وسعت یلداست بین آدم ها

به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو

دلت به وسعت دریاست بین آدم ها

نوشته شده در شنبه ۱٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

دوستی به صورت خصوصی کامنت گذاشته اند که همیشه هم این طور نیست که خانواده ها سرکوفت بزنند و گفته اند که معلم دانشآموزان استثنایی ای را می شناسند که اتفاقاً همیشه از شاگردانش تعریف می کند و حتی سرکوفت آنان را نیز به بچه های خودش می زند.

در پاسخ ایشان باید عرض کنم که درد همین جاست که ما معلولین و به خصوص نابینا ها چنان که در مطلب قبلی گفتم چنان تعریف و تمجید هایی از غریبه ها می بینیم و می شنویم که واقعاً خود را لایق این همه محبت نمی دانیم؛ اما دریغ از یک آفرین یا درک متقابل از جانب والدینمان و به خصوص پدرها که نوع نگاهشان نسبت به مادران بیشتر اقتصادیست و معمولاً مشکلشان با فرزند نابینایشان این است که او نمی تواند مثل دیگران پول در بیاورد و کمک حالشان باشد؛ من قبول دارم که آنان هم زیاد بی جا نمی گویند اما باید دقت کنند که فرزندان آن ها در شرایط ویژه ای قرار گرفته اند و به تبع همین شرایط، مشکلات خاص تری هم نسبت به فرزندان بینا بر سر راهشان وجود دارد که اگر این مسأله را متوجه شوند فرزندانشان با چنان انرژی و توانی از موانع عبور می کنند که می توانند برای همیشه مایه افتخار و مباهات والدین خود باشند.

راستش بعضی وقت ها با خودم فکر می کنم که شاید همین دیگران هم که این قدر از توانمندی های ما تعریف می کنند در حقیقت تعجبشان از این است که چه طور با وجود ندیدن توانسته ایم خودمان را به جایگاهی که در آن قرار داریم برسانیم و اصلاً چگونه است که دوام می آوریم و به زندگی ادامه می دهیم؟

شاید آن ها هم اگر مدت بیشتری با ما زندگی کنند و حقیقت را بهتر متوجه شوند و بدانند که ما فقط نمی بینیم و سایر حواسمان درست و بجا عمل می کند آنان نیز به مقابله بر خیزند و در پی انکار و گاهی اوقات هم حذف ما بر آیند.

واقعاً این را دیگر مطمئن نیستم.

البته باید اذعان کنم که در هر جامعه آماری که مثال بزنیم قطعاً استثنا هایی هم وجود دارند.

نوشته شده در چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

از این به بعد می خواهم صاف و بی پرده بنویسم.

درست است که تا کنون هم دروغی این جا ننوشته ام اما مسأله این جاست که اگر هم ماجرایی از زندگیم را تعریف کرده ام همه اش را نگفته و معمولاً نصفه و نیمه رد شده ام؛ ولی حالا تصمیم دارم به شکل دیگری از زندگیم بنویسم.

یکی از دوستان عزیزم جمله ای دارند با این مضمون که تاریکی ذاتش تنهاییست و فرد نابینا هر کاری هم که بکند دنیایش از دیگران جداست و کلاً به سختی می تواند و اگر راستش را بخواهی نمی تواند با دیگران تعامل به معنای واقعی آن داشته باشد.

من علاوه بر تأیید کامل نظر ایشان مطالبم را می نویسم.

این جانب حدود بیست و چهار سال در این دنیا با نابینایی دست و پنجه نرم کرده ام و مثل بسیاری از انسان ها و شاید همه شان نمی دانم چند سال دیگر هم قرار است ادامه دهم اما از وقتی که خودم را شناختم و به نابیناییم پی بردم و باز خیلی بیشتر و مستحکم تر از زمانی که درس خواندن را شروع کردم دانستم که راهی پر پیچ و خم و البته سخت تر از دیگران را باید بپیمایم و هر چه بزرگ تر شدم به دلیل فهم بیشتر به تبع آن موانع بیشتری را نیز بر سر راه خود یافتم؛ اما در تمام این سال ها امیدم به خدایی بوده که متأسفانه برخلاف گذشته دیگر رابطه چندان خوبی با او ندارم.

من قبول دارم که انسان ها باید برای رسیدن به اهدافشان سختی بکشند و برای به دست آوردنشان نیز باید از هر تلاشی دریغ نورزند اما مبارزه نابرابر را هرگز نمی پذیرم. جهانی مسلح و در مقابل فردی بی دفاع را هرگز مبارزان حقیقی نمی دانم.

درست است که من نابینا هستم اما چه کسی گفته که باید به خاطر ندیدن چشم هایم از ساده ترین حقوقم هم در گذرم و بی خیالشان شوم؟

واقعاً نمی دانم چرا اگر یک نابینا بخواهد در جامعه به قول معروف سری توی سر ها در آورد لزوماً باید  کار های خارق العاده ای انجام دهد و یا هر کاری می کند در بالاترین سطح آن باشد تا شاید البته شاید مردم او را نیز به عنوان یک انسان به رسمیت بشناسند؛ البته من معتقدم حتی در آن صورت هم اگر می گویند: ما فلان فرد نابینا را به عنوان مثال در حرفه وکالت قبول داریم علتش شناخت توانمندی آن شخص نابینا نیست هرگز؛ بلکه این اعتراف از آن جهت است که آن افراد نمی توانند در مقابل آن شخص مزبور حرفی برای گفتن داشته باشند وگرنه تا زمانی که از دستشان بر آید سعی در ندید گرفتن یا حتی حذف و محو آن نابینا می کنند.

باید اضافه کنم که این اعتراف به توانمندی فرد نابینا در بسیاری موارد شامل خانواده های آنان نمی شود و برای این حرفم نیز هزاران دلیل و برهان رد نشدنی دارم؛ نمونه اش خانواده خودم که در تمام طول تحصیلات من هرگز چنان که در سایر خانواده ها رسم است من را نپذیرفته اند و قبول ندارند. سوء برداشت پیش نیاید که من اگر درس می خوانم حتماً برای این است که می خواهم خودم را به جامعه و مخصوصاً خانواده ام اثبات کنم؛ خیر، من سال هاست که به این نتیجه رسیده ام که اگر شخصی نخواهد مطلبی را بپذیرد تو خودت را جلویش به قتل هم که برسانی او حرفت را قبول نخواهد کرد؛ دقیقاً حکایت فرد خوابیده و خواب زده است که خوابیده را می توان بیدار کرد ولی آن که خودش را به خواب می زند هرگز نمی توان.

سخن من به تمام خانواده های نابینایان این است که اگر آن ها را به عنوان افرادی توانمند در حوزه تحصیلیشان قبول ندارید لا اقل بی دلیل به مقابله با آنان بر نخیزید. بدانید اگر فرزندان فامیلتان دانشآموز هستند و پدر و مادرشان مرتب پز بچه هایشان را به دیگران می دهند که ببینید نمره های پسر یا دختر من همه اش بالای هجده است فرزندان شما هم در حدود توانایی هایشان و در خیلی موارد حتی بیشتر از فرزندان آن ها عمل می کنند.

توجه کنید اگر فرزند نابینای شما به عنوان مثال نمره درس ریاضیش در سال سوم دبیرستان نوزده شده این نمره هیچ فرقی با نمرات فرزندان دیگر فامیلتان ندارد؛ بدانید اگر فرزند شما در کنکور سراسری شرکت کرده است و رتبه خوبی هم کسب نموده و در دانشگاه هم قبول شده است جز تلاش خودش و معلمانش هیچ عامل دیگری در این راه کمک کننده او نبوده است؛ مرتب پز قبول شدن فلانی از فامیلتان را به فرزندتان که در رشته بهتری از او قبول شده است ندهید.

خانواده های دارای فرزند معلول و علی الخصوص نابینا توجه داشته باشید اگر فرزند فلانی در روستا یا شهرتان به قول شما ماهی خدا تومان در می آورد برای فرزند شما هم اگر سنگ جلوی پایش نیندازید و البته نیندازند هم تمام آن فرصت ها و در جا هایی حتی خیلی بهتر از آن ها فراهم است، فقط دنبال نتیجه زود بازده نباشید؛ اوضاع سیاسی و اقتصادی کشور را نیز در نظر بگیرید. شما اگر یک درخت هم بکارید زمانی لازم است که آن درخت رشد کند و بزرگ شود آن گاه نوبت به میوه دادنش برسد.

فرزندان نابینای شما بیش از دیگران نیازمند توجه و ابراز محبت خودِ شما هستند.

منی که دارم این مطالب را می نویسم هرگز به اندازه ای که از غریبه ها تحسین و توجه دیده ام از خانواده ام این قدر محبت و التفات را دریافت نکرده ام.

این قدر جلوی فرزند نابینایتان از تقدیر و شانس شکایت نکنید؛ فرزندان شما فقط نمی بینند اما بقیه حواسشان خیلی بیشتر از دیگران کار می کند؛ آن ها دیگر بزرگ شده اند؛ حتی اگر رو در رو به آنان بگویید که از داشتنشان ناراحت هستید این قدر برایشان زجرآور نیست که هی از این یکی و آن یکی بشنوند که قدر پدر و مادرت رو بدون؛ اگه تو چشم داشتی الآن می تونستی پشت و پناهشون بشی، پدر پیرت رو در نظر بگیر اگه می دیدی اون دیگه مجبور نبود این قدر کار کنه؛ حتماً خودِ شما چنین حرف هایی را به دوستان و آشنایانتان می زنید که آنان به خود این جرأت را می دهند که این گونه فرزندان شما را بیازارند؛ هر چند که باخبر هستم کسانی از شما هم وجود دارند و اتفاقاً تعدادشان هم کم نیست که مستقیم به فرزند نابینایتان می گویید که از داشتنش احساس حقارت می کنید.

یادم می آید آن سال هایی که در مدرسه شبانه روزی درس می خواندم تعطیلات که می شد همیشه کسانی بودند که هیچ کس دنبالشان نمی آمد یا آن قدر دیر و به اصرار مسؤولین خوابگاه می آمد که آن بچه ها همیشه گوشه گیر و غمگین بودند که چرا اگر نابینا هستند خانواده هایشان هم دیگر رهایشان می کنند و سالی به دوازده ماه سراغشان را نیز نمی گیرند.

این خاطره ناخوشایند را هرگز نمی توانم از ذهنم پاک کنم سالی که قرار بود کنکور بدهم و چون درس می خواندم و مدت زیادی هم به آزمون نمانده بود در خوابگاه مانده بودم. روز آخر سال تحصیلی سرپرست خوابگاه من را صدا زد و گفت: برایم کاری پیش آمده تقریباً بیشتر بچه ها هم رفته اند یکی دو ساعت می توانی در اتاق سرپرستی بمانی و به تلفن ها جواب بدهی؟ چون دفعه اولم نبود که این کار را انجام می دادم قبول کردم. مشغول مطالعه بودم که تلفن زنگ خورد. جواب که دادم پدر یکی از بچه هایی که هنوز در خوابگاه مانده بود و دنبالش نیامده بودند چون فکر می کرد من مسؤول خوابگاه هستم همین که گوشی را برداشتم بعد از احوالپرسی مختصری گفت: آقای سرپرست میشه شماره کارتتون رو به من بدیید؟ پرسیدم: چرا؟ جواب داد: واسه این که ... رو یه ده روز دیگه هم نگهش دارین گفتم: ما از این کارا انجام نمیدیم اون قدر یعنی شما کار دارید که نمی تونید بیایید بچه تون رو ببرید؟ در کمال پررویی جواب داد: راستش کار خاصی که ندارم ولی ... رو که می شناسید واقعاً نمیشه درست حسابی ...

از آن جا که اولین باری نبود که چنین حرف هایی را از خانواده هایی می شنیدم با عصبانیت تمام گفتم: خجالت بکشید آقا! فکر کردید وظیفه شما در مقابل بچه تون فقط به دنیا آوردنش هست و همین که یه خورده بزرگ شد و پا گرفت دیگه باید ولش کنید به امون خودش؟ حالا بچه تون به هر علتی نابینا شده تقصیر اون چیه که پدر و مادری مثل شما داره؟ همین الآن بیایید ببریدش.

متأسفانه از این ماجرا ها کم نداشتیم و حتی یادم می آید اواخر یکی از سال های تحصیلی باز که در سرپرستی خوابگاه تلفن ها را جواب می دادم پنج شش باری می شد که شماره تلفن یکی از خانواده ها را گرفته بودم که بیایند دنبال فرزندشان؛ آخرش هم که جواب دادند گفتند: الآن کسی خونه مون نیست بیاد دنبال ... یه چند روزی نگهش دارید تا بیاییم دنبالش گفتم: شهر شما که زیاد با این جا فاصله نداره، یه تاکسی چیزی بگیرید بیایید بچه تون رو ببرید که بعد از چندین تماس تلفنی دیگر بالاخره پدرش آمد و آن بچه را به خانه شان برد.

من چون خواهری نابینا هم دارم از وضعیت اسفبار دختران هم نوع هم خبردار هستم.

می دانید که دختر ها به خاطر احساساتی بودنشان بیش از پسر ها نیاز به محبت و توجه دارند اما متأسفانه با اکثر دختران نابینا نیز رفتاری درخور شأن آنان از جانب خانواده هایشان صورت نمی گیرد. اغلب پدر و مادر ها یا به صراحت و یا به طور ضمنی دختران نابینایشان را با سایر دخترانی که می شناسند مقایسه می کنند و مثلاً به آنان می گویند: می دونی اگه چشم داشتی الآن عروس شده بودی و من تا حالا نوه ات رو هم می دیدم و از این طور حرف ها که حاصلی جز بیشتر به انزوا کشیده شدن آنان و خودکمبینی و عدم اعتماد به نفسشان ندارد.

کاری نکنید که دعای بچه هایتان چنین باشد که:

خدایا کاش همین خانواده را هم به من نمی دادی و بهتر است بگویم کاش من را اصلاً به وجود نمی آوردی تا دیگر آن وقت شاهد این همه توهین و کوچک شدن نمی بودم.

خدا! نکند لذت می بری که این همه تحقیر شدن را می بینی؟ نخواستم؛ اصلاً خانواده درست و درمان نخواستم، لا اقل اگر خیری نمی رسانید دیگر این همه شر رساندن را از کجا یاد گرفته اید؟ دارم آتش می گیرم، آتش.

کاری نکنید که روزی یا شما حسرت همین بچه های نابینایتان را بخورید که دیگر دیر شده باشد و یا آن ها بودنتان را آرزو کنند در حالی که دیگر همه چیز تمام شده است

نوشته شده در یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

کتاب رنج هم‌بستگی نوشته خانم پرینوش صنیعی را خواندم و با قهرمان هایش تا آن جا که نویسنده توصیف کرده بود و ذهنم یاری کرد همراه شدم.

این کتاب به گونه ای زیبا به گوشه هایی از زندگی خانم ها لاله و لادن بیژنی دوقلوهایی که از سر به هم چسبیده متولد شدند و حدود بیست و نه سال هم در این دنیا مهمان زمینی ها بودند می پردازد.

با آن که در زمان پرواز آن دو دوازده سال بیشتر نداشتم اما خوب تمام جریان را در خاطر دارم و به خصوص آخرین مصاحبه ای را که با آن ها قبل از عمل جراحی انجام شد بیشتر به یاد می آورم که می گفتند: ما هیچ ترسی از عمل جراحی نداریم؛ نتیجه رو به خدا واگذار کردیم؛ ما باید جدا از هم زندگی کنیم و ...

نکته مهمی که پس از خواندن سرگذشتشان در کتاب رنج هم‌بستگی به آن پی بردم داشتن شور زندگی در این دو خواهر و تلاش و استقامت کم نظیرشان در برابر ناملایمات و استفاده از وقت و برنامه ریزی برای آینده و آن همه توانمندی در آن هاست که چه طور با این وجود که لحظه به لحظه زندگیشان مجبور بودند کنار هم به سر برند ولی باز از پا ننشستند و سعی داشتند مشکلشان را نبینند و تا جایی هم که فرصت زندگی داشتند اهدافشان را محقق کردند.

فکرش را بکنید درس خواندن در آن شرایط و قبول شدن نیز در تمام پایه های تحصیلی و آن گاه شرکت در کنکور سراسری و باز هم پذیرفته شدن در دانشگاه و رشته حقوق و گرفتن لیسانس نیز در این رشته، رفتن به کلاس های زبان انگلیسی و کامپیوتر و مطالعه و تحقیق تنها گوشه ای از کار هایی بود که لاله و لادن بیژنی در مدت عمرشان در این دنیا انجام دادند و چه زیبا هم زندگی کردند.

انگار آن ها آمده بودند تا به ما بفهمانند وقتی انسانی زنده است حالا در هر شرایطی باید حتماً هدف داشته باشد و به معنای واقعی زندگی کند.

آقای میلاد عرفانپور در کتاب پاییز بهاریست که عاشق شده است یک رباعی زیبا سروده اند که به گمانم خطاب به لاله و لادن بیژنی می باشد:

یک تن، دو تمنای به هم چسبیده

یک واژه، دو معنای به هم چسبیده

غم هاتان را چگونه قسمت کردید

آه ای دوقلو های به هم چسبیده

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:٢٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

دقیقاً جمعه چهارم امرداد سال 1392 بود که من نوشتن در این وبلاگ را شروع کردم.

قبلاً در بلاگفا می نوشتم اما به خاطر فارسی بودن کد های امنیتی آن و مشکل دوستان نابینایم در نظردهی به پرشین بلاگ هجرت کردم که در تنظیماتش می توان کد های امنیتی را بالکل غیر فعال کرد.

حالا البته با تأخیر دو سال از آن روز می گذرد و من هنوز هم که هنوز است گاهی اوقات این جا می نویسم.

وقتی به نوشته های آن موقع نگاه می کنم می بینم چه قدر عوض شده ام! هم سبک نگارشم که زیاد نه آن وقت ازش راضی بودم و نه حالا و هم طرز فکرم که اندیشه کنونی را خیلی بیشتر از آن موقع دوست دارم اما سادگی و قدرت به جنگ مشکلات رفتن آن موقع را به قدرت تحلیل رفته الآنم ترجیح می دهم.

خوبی پرشین بلاگ برای من این بود که از لحظه ای که شروع به نوشتن کردم تصمیم جدی گرفتم تا جایی که می توانم از خودم بنویسم و کمتر مطالب کپی بگذارم و حالا بسی خرسندم که به اطلاع شما خواننده گرامی برسانم که فقط یک پست آن هم سومین پست با نام شب مهتاب که شعری است از صائب تبریزی مطلبی کپی شده است و دیگر هر چه نوشته ام حاصل تراوشات ذهن مسموم این جانب بوده است به قول دوستان خخخخخخخ

در این مدت تلاش فراوای کرده ام که زندگی واقعیم را بنویسم نه آن قدر مثبت و زیبا نوشته ام که با خواندنش مخاطب آرزوی داشتنش را بکند و نه آن قدر منفی که خواننده پس از خواندن مطلب دراز کشیده و آماده رحلت شود؛ شاهد این مدعای من پست های این دو سالیست که نوشته ام و اگر ماجرا های مثبت و منفی با هم برابر نیستند علتش مساوی نبودن وقایع خوب و بد زندگی من است.

خلاصه که دوست داشتم به این بهانه هم که شده کمی خودم را مرور کنم.

در پایان هم شعری را که البته مناسبت زیادی با این مطلب ندارد اما عنوان پست مصرعی از آن است برایتان می نویسم.

این شعر را که من بسیار هم دوست می دارمش از رشید یاسمی کرمانشاهی است.

سالی دگر گذشت و امیدی دگر گذشت/
آوخ، که تا شدیم خبر، بی خبر گذشت/
تقویم ماند چون قفسی خالی از هزار/
عمر از میانه همچو هزاری به پَر گذشت/
لفظی به جای ماند و ز معنی نشانه نیست/
دودی به چشم رفت و فروغ شرر گذشت/
هر روز، بی قرارتر از روز پیش بود/
هر ماه، از مه دگر آشفته تر گذشت/
نادیده فَروَدین، مه اردیبهشت شد/
خرداد و تیر، تیر صفت، از نظر گذشت/
مرداد رفت و دولت شهریوری و مهر/
آبان، به یک دو موج، چو آبی ز سر گذشت/
آذر، چو برق آذر و دی، همچو باد دی/
بهمن، سپندوار برون جست و در گذشت/
گویند عید می رسد و نو بهار عیش/
فصل شتاء و لشکر بیدادگر گذشت/
شادم که آن بیاید و این شد ولی چه سود
کان بی نتیجه بگذرد، این بی ثمر گذشت/
بار دگر زمین شتابان و بی قرار/
دوری به گرد چشمه خورشید برگذشت/
آنی دگر ز مدت عمر جهان برفت/
روزی دگر ز دور حیات بشر گذشت/
ما و تو نیستیم، ولی روشنان چرخ/
یک روز بنگرند که دور قمر گذشت.

نوشته شده در جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٤:٥٥ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

راستش قرار نبود این ماجرا را نه برای کسی بازگو کنم و نه جایی بنویسم اما چون خیلی فکرم را به خود مشغول کرده و معمولاً با نوشتن فکر، آزاد می شود تصمیم گرفتم علاوه بر این که این جریان را این جا می نویسم برای دیگران نیز تعریفش کنم.

یکی دو روز بعد از عید فطر ساعت دو و نیم بعد از ظهر بود که در خانه ما را زدند. مادرم در را که باز کرد با یک نفر مواجه شد که پاکتی را به او داد و گفت: این جا را باید شوهرتان امضا کنند. مادرم گفت: این پاکت چیست؟ مرد جواب داد: این جایزه ای برای پسرت (یعنی من) است. مادرم برگه را به پدرم داد و او نیز امضایش کرد و آن مرد ورقه را تحویل گرفت و رفت.

وقتی پاکت را باز کردیم مقداری اسکناس هزار تومانی، دو هزار تومانی و پنج هزار تومانی در آن بود که مجموعاً پنجاه هزار تومان می شدند.

به مادرم گفتم: نگفت این جایزه مسخره از طرف کیه؟ جواب داد: نه چیزی نگفت. همین طور در فکر این جایزه عجیب و غریب بودیم تا این که عصر وقتی خواهرم به خانه ما آمد پاکت را به او دادم و پرسیدم: ببین روش ننوشته از طرف کیه؟ جواب داد: نه، هیچ آدرسی نداره.

به مادرم گفتم: مردی که پاکت رو بهت داد می شناسی؟ گفت: آره فلانی بود. گفتم: فلانی رو چی به جایزه دادن به من؟ اون هم این شکلی؟ نه من از این جایزه ها نمیخوام. بعد هم به خواهرم گفتم: می دونم بابا از این فیلما خوشش نمیاد، به شوهرت بگو بیاد این پاکتو ببره بده به صاحبش و بگه ما از این جایزه ها نمیخوایم.

وقتی شوهر خواهرم پاکت را پیش او برد و حرف های من را هم به او گفت آن مرد در جوابش گفت: من که از طرف خودم این پاکتو براتون نیاوردم، حاجآقای ... روحانی روستا چندتا از این پاکت ها با اسم و آدرس به من دادند و گفتند بده به اینایی که اسمشون رو برات نوشتم و ازشون حتماً امضا بگیر. شوهر خواهرم هم به او گفت: به هر صورت این پاکتو بگیر و به اون حاجآقا بده و بگو که اولاً خونواده آگاهی نیاز به کمک ندارند و ثانیاً هم اگر محتاج باشند این رسمش نیست که شما فطریه های مردم رو اون هم به این شکل با این همه تشریفات و امضا بیاری بدی بهشون. به حاجآقا بگو قدیما رسم کمک کردن یه جور دیگه بود...

خلاصه که نمی دانید چه قدر از این حاجآقایی که تازه هم به روستای ما آمده اند متنفر شدم. در ضمن باید خدمتتان عرض کنم که حاجآقای قبلی هم که داشتیم به دلیل ارتکاب جرایمی از روستای ما تبعید شدند و این شده که یک حاجآقای جدید برایمان فرستاده اند.

لازم است خدمت این حاجآقا و موارد مشابهشان عرض کنم که فکر کرده اید با این کمک ها تمام مسؤولیت های خودتان را انجام داده اید و به اصطلاح بهشت را برای خود خریده اید؟؟!! نه خیر آقا، از این خبر ها نیست؛ می دانم جریان این کمکتان هم از کجا آب می خورد، پارسال بیست و دوی بهمن که با فرماندار و بخشدار شهرستان و مسؤولین بهزیستی به خانه ما آمده بودید و من مشکلاتم را برایتان تعریف کردم و شما ها قول هزاران نوع همکاری دادید و به هیچ کدام نیز عمل نکردید این ماجرا در خاطرتان ماند تا عید فطر امسال که مردم فطریه هایشان را برایتان آوردند و ناگهان به یاد حرف های من افتادید و با خودتان گفتید که: حالا که روحم را در این ماه صیام پرورش داده ام چه بهتر که قدم خیری هم بردارم و برای آن پسر نابینا که می گفت مشکلاتی دارم مقداری از پول های مردم را بفرستم تا هم خدا از من راضی باشد و هم دل او را که روزی که به خانه شان رفته بودیم تقریباً فریادش به آسمان رسیده بود به دست آورم.

جالب است که بدانید روزی که آنان یک باره به فکر دیدار من و اطلاع از موفقیت هایم افتادند و خودسرانه به خانه ما آمدند رئیس شورای روستایمان با اظهار بی خبری و تعجب گفت: تا امروز من بالکل از وجود دو فرزند نابینا در این خانواده بی اطلاع بودم وگرنه سعی می کردم به هر طریق که شده کمکشان کنم! و من با خنده ای تمسخرآمیز گفتم: حالا که خبردار شدید ما منتظر کمک هایتان هستیم؛ اما هرگز به ذهنم هم خطور نمی کرد کمکشان به شکلی که در بالا گفتم تبلور پیدا کند وگرنه هر کس که نداند شما که مستحضرید در روستا مردم از جیک و پوک هم به طور کامل خبر دارند؛ چه برسد به وجود دو فرزند نابینا در خانواده ای که اگر کسی آدرس خانه ما را بخواهد یا از او سؤال کنند می گوید: "همان که دوتا بچه کور داره" حالا آن آقا آمده و در حضور آن همه آدم که همه از صاحب منصبان شهر بجستان و روستای ما هستند به چنین شکل مفتضحانه ای اظهار بی اطلاعی می کند.

زنده یاد عمران صلاحی چه زیبا سرودند که:

کمک کنین هلش بدیم    چرخ ستاره پنچره

رو آسمون شهری که      ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالیرو       بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب    وا بشه چن تا حنجره

به ما که خسته ایم بگه   خونه ی  باهار کدوم وره؟

تو شهرمون آخ بمیرم      چشم ستاره کور شده

برگ درخت باغمون      زباله سپور شده

مسافر امیدمون         رفته از اینجا دور شده

کاش تو فضای چشممون    پیدا بشه یه شاپره

به ما که خسته ایم بگه    خونه ی باهار کدوم وره؟

کنار تنگ ماهیا       گربه رو نازش می کنن

سنگ سیاه حقه رو     مهر نمازش می کنن

آخر خط که میرسیم    خطو درازش می کنن

آهای فلک که گردنت     از همه مون بلن تره

به ما که خسته ایم بگو    خونه ی باهار کدوم وره؟

پینوشت:

عنوان پست مصرعی از حافظ.

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

نمی دانم این بحث های قدیمی جنسیت فرزند تا کی قرار است در این مملکت ادامه داشته باشد؟

چه زمانی قرار است مردان بفهمند جنسیت فرزند به آنان بستگی دارد نه زنانشان؟

چه وقت قرار است درک کنند که زن و مرد به یک اندازه حق حیات دارند و به همین دلیل هم وجود هر دویشان در طبیعت لازم است؟

چرا بعضی مردان این قدر زنانشان را می آزارند که موقع بارداری مجبور می شوند علاوه بر مشکلات خاص آن هزار جور نگرانی و اضطراب دیگر را نیز بر دوش کشند؟

چه قدر باید به یک زن فشار روانی وارد شود که منی را که هیچ نسبتی با او ندارم و او فقط دوست خواهر من است محرم رازش بداند و بگوید: می شود برایم دعا کنی بچه ام پسر باشد؟ رفته ام سونوگرافی گفته اند هنوز جنسیت بچه ام مشخص نیست و باید یک ماه دیگر صبر کنم اما داده اند صدای قلبش را شنیده ام و دکترم گفته: ضربان قلبش حدوداً 170 بار در دقیقه می زند؛ نمی دانی این ضربان مال پسر هاست یا دختر ها؟

من را در نظر آورید که علاوه بر تعجب از گفتن چنین حرف هایی از جانب زنی تقریباً ناآشنا به من و همین طور حسی شبیه انزجار و تنفر از جامعه ای که با زنان و مردانش چنین می کند که این قدر زندگی را بر خود سخت می گیرند؛ مانده بودم چه جوابی باید به او بدهم؛ گفتم: راستش را بخواهی دقیق نمی دانم، اما با اطلاعاتی که از علوم دوره راهنمایی در خاطرم مانده اگر اشتباه نکنم ضربان قلب پسر ها از دختران کندتر است و فکر کنم بچه شما پسر است اما باور کنید این مسأله اصلاً اهمیتی ندارد.

با شوهرش هم که صحبت کردم می گفت: زیاد برای من مهم نیست ولی می دانم که همسرم پسری در شکم دارد شک ندارم؛ گفتم: اگر برایت مهم نیست چرا این حرف ها را می زنی؟ که جواب داد: چون باید چنین باشد. من حتی اسم پسری هم برایش انتخاب کرده ام.

گفتم: یک لحظه به این فکر کن که بچه تان پسر نباشد آن وقت چه؟

جواب داد: آن وقت پس از به دنیا آمدنش بچه ای دیگر تا این که بالاخره پسردار شویم.

وقتی با آن زن صحبت می کردم می گفت: می بینی که زن ها همیشه زیردست مردان بوده اند من هم اگر می خواهم بچه ام پسر باشد به این دلیل نیست که دختر دوست ندارم برای من همین که سالم باشد کافیست اما دلم نمی خواهد با او نیز مثل من رفتار کنند؛ من درست است که دانشگاه نرفته ام ولی همان قدر که درس خوانده ام می دانم که وضعیت الآن با قبل فرق هایی کرده ولی خیلی چیز ها فقط توی کتاب ها هست و هنوز وارد جامعه نشده؛ شاید سال ها وقت لازم باشد تا جامعه ایرانی به حقوق زنان نیز چنان که باید اهمیت دهد؛ دقت کن در همین روستایی که حالا شهر شده و ما ساکن آن هستیم چند زن دانشگاه رفته یا شاغل وجود دارد؟ آیا همه آنان دلشان نمی خواسته روزی به دانشگاه بروند و توانایی هایشان را در جامعه محک بزنند؟

گفتم: راستش را بخواهید من هم یک طور هایی با شما موافقم اما واقعاً تعادل برقرار کردن بین وظایف همسری و مادری و شغلی کار سختیست ولی قبول دارم که این ها دلیل بر آن نیست که مردان تحصیل را فقط حق خود بدانند و به زنان تنها تا پایان دوره راهنمایی یا بالاجبار تا دیپلم اجازه ادامه تحصیل بدهند.

یک هفته پیش باخبر شدم که بچه آن زن، پسر است؛ نمی توانم خوشحالیش را برایتان چنان که بود بازگو کنم.

اما درست است که بچه آنان پسر است اما تا کی باید این ماجرا ها ادامه داشته باشد؟

مگر ما پسر ها چه گلی به سر خانواده هایمان زده ایم که این قدر والدین خواهان فرزند پسر هستند و از دختر ها بیزار؟

می دانم که هر چه بنویسم برایتان تکراری خواهد بود ولی معتقدم باید این قدر این مسائل گفته شود تا بلکه مردم از صرافتش بیفتند و به پسر و دختر به یک چشم نگاه کنند.

اگر به کار کردن و زحمت کشیدن است که من سال های سال در خانواده پدربزرگ مادریم شاهد تلاش بی جیره و مواجب هفت خاله ام تا قبل از ازدواجشان بوده ام که چگونه هر کدامشان بیش از توانایی خود کار کردند و قالی بافتند تا این که موفق شدند علاوه بر مایحتاج زندگیشان، تمام جهاز همگیشان  و همین طور سه خانه برای برادر هایشان تهیه کنند؟!

حالا دیگر کار های اضافی و دوشیدن گوسفند ها و بز ها و تهیه ماست و پنیر و کره و کشک و قره قروت و ... از شیر آنان بماند که همه بر عهده آنان بود.

آن ها که هیچ کدامشان از آن زندگی طرفی بر نبستند و تازه پس از ازدواج اندکی از زحماتشان کاسته شد؛ اما مشکلات آن کار های طاقت فرسا بعداً خود را نشان داد؛ به گونه ای که در مادر و دو سه خاله بزرگ ترم به وضوح آثار آن همه خستگی هویداست و شاهد همیشگی این زنان، کمردرد و پادرد های شدید آنان است.

با این حساب در همین ساعت و لحظه ای که این ها را می نویسم بیشتر مردانی که می شناسم به شدت خواهان داشتن فرزند پسر هستند.

شک ندارم که این مسأله، فراگیر است؛ فقط در شهر ها شاید کمتر نمود پیدا کند.

در آخر نیز شما را به خواندن شعری از خانم مریم آریان دعوت می کنم:

تنگ غروب از سنگ بابا نان در آورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

مادر برای بار پنجم درد کرد و

رفت و دوباره باز هم یک دختر آورد

گفتند دختر نان خور است و با خودش گفت

ای کاش می شد یک شکم نان آور آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های لاغر آورد

تنگ غروب آمد پدر؛ با سنگ در زد

یک چند تا مهمان برای مادر آورد

مردی غریبه با زنانی چادری که

مهمان ما بودند را پشت در آورد

مرد غریبه چای خورد و مهربان شد

هی رفت و آمد؛ هدیه ای آخر سر آورد

من بچه بودم؛ وقت بازی کردنم بود

جای عروسک پس چرا انگشتر آورد؟!

دست مرا محکم گرفت و با خودش برد

دیدم که بابا کم نه از کم کمتر آورد

تنگ غروب از سنگ بابا نان درآورد

آن را برای بچه های دیگر آورد

مادر برای بار آخر درد کرد و

رفت و نیامد؛ باز اما دختر آورد.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

این روز ها دهانم بدجور آفت زده و حسابی هم دمار از روزگارم در آورده است.

از آن جا که می دانم علت این بیماری چیست و باید دوره خاصش سپری شود، زیاد راضی به رفتن نزد پزشک نبودم تا این که به اصرار مادرم راهی مطب ایشان شدیم.

در این جا مکالمه کوتاهی را که بین من و او رد و بدل شد برایتان می نویسم. امید که شما نیز مانند او قانع شوید و قدر داشته هایتان را بیشتر بدانید.

خانم دکتر: سلام؛ خب، مشکل چیه؟

من: سلام؛ حقیقتش دهنم آفت زده و لب هام هم حالت زخم پیدا کردند، راستش رو بخواید من نمی خواستم بیام پیشتون، به اصرار مادرم اومدم، چون می دونم معمولاً آفت دهان یا به خاطر کمبود ویتامین اتفاق می افته و یا به علت حساسیت غذایی به موادی از قبیل گوجه فرنگی، بادمجان، فلفل و ... خلاصه که چون می دونستم نمی خواستم بیام پیشتون؛ برای خوب شدنش باید صبر کنم تا دوره اش تموم بشه و برای این که دوباره دهنم آفت نزنه هم نیاز به ویتامین ها و پروتئین ها و چه می دونم انواع میوه و گوشت دارم که فعلاً به مقدار کافی نداریم. شما چی کار می تونید برام انجام بدین؟ حتماً میخواید قرص ویتامین یا زینک و روی بهم بدین که خودتون هم مطلعید که زینک رو باید با مواد خاصی خورد یا برای این که اثر کنه نباید مواد غذایی خاصی مصرف بشن که خانم دکتر اگه همون ها رو هم قرار باشه نخورم چی بخورم؟ مثلاً بادمجون و گوجه که غذای اصلی ما محسوب میشه خیلی باعث آفت دهان و حساسیت میشه یعنی میگید نخورم؟ جاش چی بخورم؟

خانم دکتر: من قانع شدم، چندتا قرص براتون می نویسم که هر طور دوست داشتید مصرفشون کنید!

پینوشت:

1- حال این روز های نویسنده خوب نیست.

2- او خوشحال است زیرا دارد در زندگیش از فرمول اقتصاد مقاومتی استفاده می کند.

3- به نظر شما آیا پس از توافق حالش بهتر خواهد شد؟

4- نویسنده جوانی از دست رفته اش را می خواهد؛ آیا می توانید برایش کاری انجام دهید؟ مواد آلی و معدنی پیشکش.

نوشته شده در جمعه ٢٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱:٤٠ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()