زندگی مه آلود

نوشته های یک انسان نابینا

سلام بر شما.

بالاخره شنبه آخرین امتحان ترم اول ارشد را هم دادیم و می شود گفت این ترم پر از فراز و نشیب به پایان رسید؛ هر چند که یک امتحان میان ترم هنوز باقی مانده که قرار شده اواخر بهمن برگزار شود اما به هر صورت به طور کاملاً رسمی این ترم تمام شده و من شیراز مانده ام که مقالاتم را کامل کنم و راستش حوصله سفر و جابجایی را هم ندارم.

این روز ها کم و بیش در اینستاگرام فعال هستم.

هیچ وقت فکر نمی کردم کارم به آن جا ها بیفتد.

ولی هیچ چیز نوشتن در وبلاگ آن هم به صورت بی حد و مرز نمی شود؛ در اینستاگرام چنان که می دانید بیشتر تصویر و فیلم حرف اول را می زند حالا اگر توضیحی، یک بیت شعری و ... هم زیر عکس و فیلم نوشتی نوشتی وگرنه اصل همان عکس و فیلم است. تازه کاراکتر های نوشتاری هم محدود هستند و بالاخره زیاد نمی شود نوشت.

اما برای اطلاع رسانی خوب است.

خلاصه با این نام اگر دوست داشتید می توانید در اینستاگرام من را دنبال کنید.

Hossein.agahi

نوشته شده در دوشنبه ٤ بهمن ۱۳٩٥ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
پنجشنبه گذشته همراه بعضی دوستان رفتیم باغ عفیفآباد.
جای همه شما سبز خیلی خیلی خوش گذشت.
زمانی که روی چمن ها نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم همین طوری که بز درونمان به کندن چمن ها مشغول بود دستم به برگ نسبتاً پهنی خورد که تا حالا مثلش را ندیده بودم. با آن که کنار دستیم را نمی شناختم برای باز کردن سر صحبت و باب آشنایی هم که شده از او پرسیدم: شما می دونید این برگ چه درختیه؟ خیلی شبیه دسته! او جواب داد: بله برگ درخت چناره؛ اتفاقاً شعرا هم خیلی در اشعارشون از ترکیباتی مثل دست چنار استفاده کردند و حرف شما درسته. به او گفتم: شما ادبیات می خونید؟ جواب داد: بله. چه مقطعی: دکترا. خیلی عالیه؛ خوشوقتم.
شما که این مطلب را می خوانید به این مسأله دقت کرده اید که چه قدر برگ های درخت چنار شبیه دست انسان هستند شبیه یک دست با انگشتان باز؟!
یکی از چیز های جالب دیگری که آن جا دیدیم یک توپ جنگی بزرگ بود که نمی دانم به چه علت وقتی دستم را به آن زدم یاد داستان توپ مرواری صادق هدایت افتادم. توپ مروارید، یک توپ نظامی بزرگی بوده که در میدان ارگ تهران قدیم، رو به روی نقاره‌خانه قدیم جای گرفته بود. این توپ بعدها به محوطه ساختمان باشگاه افسران وزارت جنگ (ساختمان کنونی شماره ۷ وزارت خارجه) در شمال میدان مشق تهران جابجا شد. البته جنس این توپ مروارید نبوده و به طور دقیق هم معلوم نیست چرا توپ مروارید نام گرفته اما برخی علت نامگذاری را چند رشته مروارید ذکر کرده‌اند که به دهانه توپ آویزان بوده است.
این توپ در فرهنگ عامه حائز اهمیت بوده‌است به نحوی که در دوران قاجار خرافات بسیاری پیرامون آن شکل گرفت و مردم برای گرفتن حاجت های خود به آن توسل می جستند. رواج خرافاتی از این قبیل، باعث شده بود عده ای از زنان و دختران، به نیت حاجت روایی و بخت گشایی به دورش جمع شوند و به آن دخیل ببندند، بخصوص در شب های بیست و هفتم ماه رمضان و شب های قدر. در شب چهارشنبه سوری نیز زنان و دختران پول و شیرینی و کله قند به نگهبانان توپ می دادند تا در اجرای مراسمشان آزاد باشند
جعفر شهری در کتاب طهران قدیم آورده است:
«...دخترها و بیوه زن ها به طرف توپ مروارید که توپی مفرغی بزرگ بر روی دو چرخ و بر بالای سکوئی بود و در جای پیکره فعلی میدان ارک، مقابل وزارت اطلاعات، قرار داشت، رو می آوردند و جهت بخت گشایی از زیر آن رد شده، بر لوله سوار می شدند و سر می خوردند و این کار را مجرب ترین عملی می دانستند که با آن تا سال دیگر به خانه شوهر می روند و اشعاری از این قبیل داشتند که دو بیتی اول آن را هنگام سوار شدن و سر خوردن و دو بیتی دوم را موقع دخیل بستن می خواندند:
ای توپ تن طلایی، از غم بده رهایی
بختی جوون و نون دار، روزی بکن ز جایی
ای توپ چاره ها کن، کارم گره گشا کن
صد تا گره به هر نخ، من می زنم تو وا کن.
زمانی که همه بچه ها توپ را دیدند و این ماجرا ها را برایشان تعریف کردم این قدر فیلم و سریال سر توپ مروارید در آوردند که شک ندارم اگر توپ زبان داشت با قسم جلاله اعلام می کرد: بابا! من توپ مروارید تهرون نیستم؛ این جا شیرازه منم حال ندارم برای شما همسر پیدا کنم. بذارین بخوابم.

نوشته شده در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
حتی دیدن این وقایع در خواب هم آن قدر برایم هیجان انگیز هست که اگر به من بگویند تمامش را خواب دیده ام چیزی از خوشحالیم کم نمی شود.
امروز از ساعت هشت تا حدود پنج و نیم کلاس و جلسه و مسائلی از این دست داشتیم که حسابی خسته مان کردند. یا زمانه عوض شده و کلاس ها واقعاً خسته کننده شده اند و یا من واقعاً پیر شده ام و دیگر تاب و توان قدیم ها را ندارم که داشتن دوتا کلاس و یک جلسه نسبتاً طولانی می تواند این همه انرژیم را بگیرد.
بی خیال حوصله مقدمه چینی بی خودی ندارم و یک دفعه می زنم توی دل ماجرا و همان اول می روم سراغ آخرش. جلسه بحث و گفت و گو پیرامون قانون اساسی که تمام شد با آن که هر کداممان به هم تذکر می دادیم که نه این دفعه رو دیگه خجالت بکشید و با اون که مراسم برای خودتون بوده و انجمن علمی هستید مثلاً ولی یک بار هم که شده به کیک و آبمیوه هایی که موندند حمله نکنید همچنان که مشغول تذکر به هم بودیم در یک حمله گاز انبری به کیک و آبمیوه ها هجوم بردیم و مشغول خوردن شدیم. به شدت در حال خوردن بودیم که دوستی را که یکی دو پست قبل تر نوشتم که مدت زیادیست ندیدمش جلو آمد و دیده بوسی ها در حالی که سعی داشتم به هر شکل که شده کیک را تمام کنم شروع شد. با دهان پر معذرت خواهی کردم و گفتم: واااااااای نه! یعنی باید همین الآن این اتفاق خیلی خوب می افتاد. آرین مُردی ها حواست باشه با این پیشنهادای عجیبت. دوستم گفت: بابا بی خیال مهم نیست من باید تو رو می دیدم که دیدم -دیگه دهن پر یا خالی چه فرقی می کنه- ما هم از این کارا زیاد انجام دادیم خب چه خبر؟ از خودت بگو و باز شدیم همانی که بودیم انگار نه انگار این همه وقت هم را ندیده ایم و به راستی هیچ چیز بینمان فرق نکرده بود.
لازم به گفتن نیست که آن همه خستگی یک دفعه دود شد و رفت نمی دانم کجا.
از همین تریبون از تمام کسانی که دعا کردند دوستم را ببینم حسابی تشکر می کنم و امیدوارم اثر تمام دعاهای خوبشان به زودی به خودشان برگردد.
پینوشت:
عنوان پست بیتی است از سعدی بزرگ.

نوشته شده در دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
چند روز پیش یکی از دوستان دوره کارشناسی زنگ زد که چه روز هایی بی کار هستی تا با چند تا از بچه های قدیم بیاییم پیشتون و منظورش از جمع بستن من و یکی از دوستانم بود که با هم ارشد شیراز هستیم. به او گفتم فقط شنبه و یکشنبه کلاس دارم و بقیه هفته کاری ندارم بعداً معلوم شد دوست دیگر هم این طور حرفی زده و خلاصه این دیدار هی به تعویق افتاد و افتاد تا این که سه شنبه همین هفته بچه ها رسیدند.
یکی از دوستان با ماشین آمده بود و گفت می دونستم هیچ کدومتون حال و حوصله ندارید پیاده روی کنید این رو آوردم که باهاش بریم گردش. تشویقش کردیم و برنامه ریزی مختصری انجام دادیم که یکی دو روزی را که با هم هستیم حسابی خوش بگذرانیم.
یکی از بچه ها گفت سینما و وقتی همه موافقتمان را اعلام کردیم بعد از مشورت بر سر کدام فیلم عاقبت فیلم سیانور انتخاب شد.
تا بعد از ظهر استراحت کوتاهی کردیم و چون بلیطمان ساعت هشت بود تصمیم گرفتیم بعد از رفتن به حافظیه فیلم را ببینیم. حدوداً ساعت پنج بود که از خوابگاه راه افتادیم و در حافظیه گشتی زدیم و تفألی و خواندن فاتحه ای برای بزرگانی چون خودِ حضرت حافظ و دکتر مهدی حمیدی و لطفعلی صورتگر و ... بالاخره ساعت هشت رفتیم سینما فرهنگ و نشستیم به فیلم دیدن و شنیدن. خوشبختانه یکی از دوستان فیلم را دیده بود و من توانستم برای توضیح جلوه های بصری از او کمک بگیرم تا مگر همه مان درک مشترکی از صحنه های فیلم به دست آوریم. از آن جایی که صدای پخش فیلم سینما فرهنگ دالبی یا چیزی شبیه این است -باور کنید حوصله ندارم بگردم و نام دقیقش را پیدا کنم- آن چنان ابهامات زیادی که قبلاً در دیدن فیلم ها برایم پیش می آمد اتفاق نیفتاد و توانستم با استفاده از صدای استریو به موقعیت مکانی اشخاص و اشیا در فیلم -البته نه کاملاً چون بعداً فهمیدم کیفیت صدایی بالاتر از دالبی هم وجود دارد- آگاه شوم.
بعد از دیدن فیلم رفتیم یک فلافلی خوب که یکی از بچه ها پیشنهاد کرد و انصافاً هم شام خوش مزه ای خوردیم و حوالی نیمه شب بود که به خوابگاه برگشتیم.
روز بعد ساعت ده صبح دوباره یکجا جمع شدیم و متفق القول تصمیم گرفتیم شب، شام خوبی بخوریم و الآن را با همان فلافلی دیشب سر کنیم؛ این شد که صاحب ماشین را فرستادیم و او رفت برایمان فلافل آورد و برای این که محیطی تکراری نداشته باشیم رفتیم رصدخانه و آن جا ناهارمان را در هوای آزاد خوردیم. بعد هم به خوابگاه برگشتیم و فیلم خشم و هیاهو را که یکی از بچه ها گفت موضوعش حقوقی است و حسابی فکرتان را درگیر خواهد کرد از لپتاپش دیدیم و تا شب نقد و تحلیل هایمان را از فیلم و این که بالاخره چه کسی مقصر است ارائه دادیم و آن قدر این مباحثات را طول دادیم که با آن که خورده تصمیمی برای شام گرفته بودیم همین طوری بی هدف از خوابگاه زدیم بیرون و بعد از کلی جنگ و جدل که شام کجا و چی بخوریم بالاخره یکی از دوستان با گوشیش در اینترنت یک رستوران تخفیفدار پیدا کرد با پنجاه درصد تخفیف طوری که سینی مجلسیش را که بدون تخفیف بیست و چهار هزار تومان بود با تخفیف یازده هزار و پانصد می فروخت. با کلی پرسش از این و آن رستوران را پیدا کردیم و با آن که فقط از طریق اینترنت می شد غذا را رزرو کنیم راضیشان کردیم همان جا از کارت های عابر بانکمان هزینه را حساب کنند. آن غذا هم انصافاً عالی از کار در آمد.
بعد از خوردن شام چون قرار بود صاحب ماشین برای یکی از بچه های فامیلشان عروسکی بخرد و من هم باید قطره های فشار چشمم را می خریدم رفتیم فلکه گاز و آن جا دوستم خرس تقریباً بزرگی را انتخاب کرد و من هم که در عمرم از نزدیک با آن چنان خرس های عظیم الجثه ای برخورد نکرده بودم بین دوتا از بزرگ ترین هایشان که تقریباً همقد خودم بودند ایستادم و عکسی به یادگار گرفتم. بعد از کلی جست و جو بالاخره یک داروخانه شبانه روزی پیدا کردیم و قطره ها را هم خریدیم و به خوابگاه برگشتیم.
صبح پنجشنبه هم کم کم هر کدام از دوستان به شهر و دیارشان برگشتند و همه خوشحال بودیم از این که روز های خاطره انگیزی را با هم گذرانده ایم و نیز امیدوار هستیم که باز هم چنین اوقات خوشی برایمان مهیا شود.

نوشته شده در شنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٥ساعت ٧:٥٦ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
مدتیست مشغول خواندن کتاب راه دشوار آزادی نوشته نلسون ماندلا هستم. این کتاب خاطرات و شرح تلاش های این بزرگ مرد تاریخ است که با چه مقاومت ها و فداکاری هایی توانست به کمک همراهانش به مقابله با تبعیض نژادی در آفریقا یا همان آپارتاید بپردازد و نزدیک به سی سال را در زندان سپری کند تنها به این علت که برای هدفش ارزشی قائل است که هرگز حاضر نیست از آرمانش دست بردارد و با دولتی که منتخب اکثریت مردم نیست مصالحه کند.
کتاب راه دشوار آزادی آن قدر درس ها برای آموختن دارد که من بتوانم بنویسم یکی از درس های بی شماری که از این کتاب و در حقیقت آقای نلسون ماندلا گرفته ام این است که انسان اگر در هر شرایطی از زندگی و با هر سختی و مشقت امید به رهایی داشته باشد می تواند هر شکنجه و اجباری را تحمل کند.
خوشبختانه چنان فکرم به زندگی نلسون ماندلا مشغول شده که تا روز ها می توانم از روح بزرگ او انرژی مثبت دریافت کنم و به این زودی ها مقاومتم را برای رسیدن به اهدافم از دست ندهم و همیشه به خودم یادآوری کنم که:
تو نیز می توانی به چیز هایی که شایسته اش هستی دست پیدا کنی تنها به این شرط که بدانی دقیقاً چه می خواهی و در این راه قدم هایت را با استواری کامل برداری.
پینوشت:
از وقتی که خواندن این کتاب را شروع کرده ام سعی دارم تمام جوانبی از زندگی ماندلا را که می توانند ذره ای به زندگی من شباهت داشته باشند پیدا کنم و در مواجهه با آن ها همان راهی را بروم که او می رفت. مثلاً من که همیشه از اضافه وزنی که کم کم دارد به سراغم می آید شاکی هستم و به دلیل نابینایی نیز نمی توانم به تنهایی بدوم یا باشگاه مناسبی در اختیار ندارم به روز هایی که ماندلا در زندان بوده فکر می کنم و می بینم او حتی در سلول انفرادی هم از ورزش کردن غافل نبوده و هر روز صبح مدتی را درجا می دویده من هم در اتاقم نرمش های ساده را انجام می دهم و به هیچ وجه اجازه نخواهم داد زندان نابینایی بر جسم من تأثیر منفی بگذارد.

نوشته شده در جمعه ۱٢ آذر ۱۳٩٥ساعت ٥:۳۱ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.
نمی دانم چه قدر یا بهتر است بگویم چند بار برایتان پیش آمده که مدت زیادی از یکی از دوستانتان که خیلی هم با او صمیمی هستید بی خبر مانده باشید و به هر دلیلی هر وقت بخواهید نتوانید او را ببینید.
بیش از یک سال است از یکی از دوستان جانیم بی خبر مانده ام و فقط از طریق تلفن با او در ارتباط هستم؛ نمی دانم چه زمانی بتوانم او را بدون هیچ حصار و سیم ارتباطی و خلاصه نظایر این ها ببینم.
آخرین بار که این دوست عزیز را دیدم حرف هایی به من زد که می توانم بگویم سرنوشتم را یک جور هایی تغییر داد و حالا در مسیری پا گذاشته ام که نمی دانم سر انجام به کجا منتهی خواهد شد اما به هر صورت بسیار مایل هستم او را ببینم.
پینوشت:
عنوان مطلب قسمتی از شعریست که زمانی با صدای مرحوم ایرج بسطامی می شنیدمش.
چو مرغ شب خواندی و رفتی
دلم را لرزاندی و رفتی
شنیدی غوغای طوفان را
ز خواندن وا ماندی و رفتی
به باغ قصه، به دشت خواب
سایه ابری در دل مهتاب
مثه روح آزرده مرداب
دلم را لرزاندی و رفتی
چو مرغ شب خواندی و رفتی
تو اشک سرد زمستان را
چو باران افشاندی و رفتی
سیاه شب لاله افشان شد
کویر تشنه گلستان شد
تو می آیی، های، تو می آیی
به باغ قصه، به دشت خواب
به راه شیری پر مهتاب
تو می باری چون گل باران
به جام نیلوفر مرداب.

نوشته شده در شنبه ٦ آذر ۱۳٩٥ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

راستش اصلاً معلوم نبود چه زمانی حس نوشتن در من به وجود آید اما به هر صورت اتفاقی افتاد که باعث شد بنویسم.

وقتی برای یکی از دوستان خیلی صمیمی و بی نظیرم آدرس وبلاگم را گفتم قول داد که بیاید و مطالبم را بخواند و من هم به عنوان استقبال و آب و جارویی هم که شده هم قالب وبلاگ را عوض کردم و هم تغییراتی در کد های آن به وجود آوردم تا وقتی این میهمان عزیز آمد بتواند به راحتی نوشته ها را بخواند.

الآن که این مطلب را می نویسم ساعت یک و نیم جمعه پنجم آذرماه است و مثلاً قرار بود ساعت هشت امروز آزمون وکالت شرکت کنم اما به چندین دلیل که حوصله نوشتنشان را ندارم امسال بی خیال آزمون شدم و در شیراز ماندم تا زیر باران قدمی بزنم و این جا را بعد از مدت ها با نوشته های ارزنده خویشتن شکلک خودشیفتگی حاد مزین کنم.

نوشته شده در جمعه ٥ آذر ۱۳٩٥ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

اتفاقات از روز اعلام نتیجه کنکور این قدر سریع پیش آمدند که تا بخواهم یکی را با عقل ناقصم تجزیه و تحلیل کنم دومی و سومی یکی پس از دیگری ظاهر می شدند و زمانی برای حساب و کتاب باقی نمی گذاشتند و من مانند مأمورین به خدمت فقط موارد خواسته شده را انجام می دادم و خلاصه بعد از کلی ماجرا های خوب و عالی و روشن و زیبا و ... هزاران صفت مثبت دیگر حالا دانشجوی دانشگاه شیراز هستم و به خدایی ایمان آورده ام که اگر بخواهد می شود و اهل زمین و آسمان هم به هیچ وجه نمی توانند جلوی خواسته اش را بگیرند و اگر نخواهد هم نمی شود و باز هم زمینیان و آسمانی ها در راستای انجام آن کار هیچ قدرتی ندارند.

من همچنان عاشق شیراز و شیرازی ها هستم و این قدر با لذت هوای این شهر زیبا را تنفس می کنم که حالی که دارم ابداً قابل وصف نیست و فقط می توانم به قول آنه شرلی بگویم:

خوشبختی من بی حد و مرز است!

پینوشت:

عنوان مطلب نام کتابی است از زنده یاد نادر ابراهیمی.

نوشته شده در جمعه ٢ مهر ۱۳٩٥ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

اول بیایی و آن قدر تلاش کنی و درس بخوانی و بخوانی و بالاخره کنکور ارشد بدهی و رتبه وحشتناکی به دست آوری و بعد هم تمام شهر هایی را که امکانش را داشتی انتخاب کنی و بالاخره دوشنبه روزی که هشتم شهریور است نتایج اعلام شود و تو در شهر بابلسر قبول شوی!

و این ها همه زمانی پیش آمده باشند که بفهمی چند نفر از دوستانت که رتبه هایشان خیلی خیلی از تو بهتر بوده در دانشگاه های پایین تری نسبت به تو قبول شده اند و هم خودت و هم آن ها حیران بمانید که چه طور شد؟؟!!

اگر تمام این ها برای شما عجیب و باور کردنی نیست برای من که هست.

صبر کنید هنوز تمام نشده!

همان دوشنبه هشتم شهریور خبردار شوی که یکی از صمیمی ترین دوستانت در رفسنجان رشته ای را که دوست داشته قبول شده و او هم از این قبولی بسیار راضیست و خوشحالیت به قول آنه شرلی بی حد و مرز شود و این قدر تلفن و پیام و ... به یک باره بر سرت هوار شوند که نتوانی همه این خبر های عجیب را در این جا منتشر کنی.

حالا که یک ربع تا ساعت دوی بامداد مانده موفق شدم این ها را بنویسم؛ از تمام دوستانی که با همراهی ها و دلگرمی هایشان و بالا تر از این ها با دعا های قشنگشان انرژی های مثبت زیادی را برایم فرستادند بی نهایت ممنونم و امیدوارم اثر تمام آرزو های زیبایشان به سرعت هر چه تمام تر نصیب خودشان هم بشود.

چنین بادا!

می دانم که هنوز هم اتفاقات خوش دیگری در راه است.

نوشته شده در سه‌شنبه ٩ شهریور ۱۳٩٥ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()

سلام بر شما.

هر اندازه که خواستم خودم را نسبت به آمدن نتایج ارشد بی علاقه نشان دهم و هر قدر تلاش کردم تا جایی که امکان دارد از این قضیه بی خبر بمانم باز هم در یک رستوران صدای دو نفر را شنیدم که می گفتند دوشنبه قرار است نتیجه های ارشد را اعلام کنند و باز همان شد که نباید و من شنیدم چیزی را که نمی خواستم.

به هر صورت فردا برگ تازه ای در زندگیم ورق می خورد و نتیجه هر چه باشد باعث به وجود آمدن تغییرات بزرگی در مسیر حرکتم خواهد شد؛ نیازی به گفتن نیست نتیجه هر چه باشد همین جا اعلامش خواهم کرد

پینوشت:

الآن ساعت هفت و سی و دو دقیقه روز یکشنبه هفتم شهریور است و تاریخ را پرشین بلاگ دیوانه هر چه نوشت باور نکنید.

نوشته شده در دوشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٥ساعت ٤:٥٩ ‎ق.ظ توسط حسین آگاهی نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت